تبليغاتX
از همه رنگ. همه چیز برای تو
یادداشتهای درباره ی ادبیات-شاهنامه-فلسفه-تاریخ-حکایت و ...
درود بر تمامی دوستان و همراهان.

در مطالب پیشین - بنظر خودم - بیشتر به حافظ و فردوسی و مولانا پرداخته ام.
اما میخواهم در این فرصت از ادبیات و نظرات خودم درباره ی این علم (اگر بتوان آنرا "علم" نامید) بگویم. به این امید که مطالب موجود در این وبلاگ بصورت "هدفمند" عرضه گردد (هر چند خود بیشتر از هر کس دیگر میدانم که نمیتوانم زیاد "منظم" و "هدفمند" کار کنم! در بیشتر ابعاد زندگی من بطور کلی انسانی "پریشان" هستم!)!
بسته به اطلاعات خودم و ذوق مخاطبان، این سری مطالب میتواند ادامه داشته باشد و یا اینکه در همین یک پست متوقف شود.
از مقدمه چینی در میگذریم و به سرعت میرویم بر سر اصل مطلب!
مهمترین پرسشی که اینجا با آن روبروییم - بزعم بنده - اینست که آیا ادبیات در دنیای امروز کاربردی دارد؟! (فکر میکنم این پرسش از پرسش بنیادی "ادبیات چیست؟" هم مهمتر باشد)
حدود چند ماه پیش بود که -در کتابی- نقل قولی از دیوژن (فیلسوف کلبی مشرب مشهور) خوانده بودم بدین مضمون : « چرا اوقات خود را به خواندن رنج ها و مشقات ادیسه، به هدر میدهید و از رنجهای خویش غافل میمانید؟»
همان لحظه شروع کردم به نوشتن یادداشتی در این زمینه که اکنون هرچه میجویم آنرا نمی یابم.
بگذریم؛ شاید لبه ی تیز انتقاد دیوژن، تنها متوجه هومر و افسانه سرایان مشابه او باشد، نه کل آنچه ادبیات میخوانیم.
در هر حال، باید پذیرفت که امروزه رابطه ی مردم -بویژه نسل جوان - با ادبیات بسیار نگران کننده است.
آیا براستی ادبیات در دنیای امروز - که عصر پیشرفت و تکنولوژی است - بی فایده است؟!
بگذارید ابتدا تعریفی از ادبیات ارائه دهم که شاید از دید اهل منطق متضمن "دور" باشد، اما برای پیشبرد مقصود ما کفایت میکند. من ادبیات را آن  «کیفیات مشترک میان نوشته های ادبی» فرض میگیرم و البته این تعریف نباید زیاد هم "بی راه" باشد. زیرا مردم ما کم و بیش با نام بسیاری از آثار ادبی آشنا هستند و یک تصور کلی با شنیدن نام "ادبیات" در ذهنشان نقش می بندد. بحث و جدل برای یافتن تعریف جامع و مانع برای مفاهیمی چون ادبیات، هنر، علم، فلسفه و موارد مشابه بنظر من کاریست بی هوده و کم فایده. دیگر بیش از این نمیگویم که از بحث خارج میشویم.
با این تعریف میخواهیم بدانیم که آیا عمر ادبیات - یا دست کم بخش کهن آن - به پایان رسیده است یا خیر.
البته من نیامده ام که با یک نوشتار چند بندی دفاع محکمی از ادبیات کرده و آنرا به شکوه و ارج گذشته اش باز گردانم. اولا که وسعت اطلاعاتم در این حد نیست و ثانیا برای رسیدن به چنین هدفی باید کتابهای قطوری نوشته شود.
پس به طرح یکسری دغدغه ها و نظرات اکتفا میکنم و باقی سخنان را موکول به آینده میکنم.
استاد "کزازی" تعبیر جالبی دارند. ایشان میگویند ادبیات به منزله ی روحی است که در کالبدِ بی جانِ زبان دمیده میشود و آن را بارور میکند.
اگر دقت کنیم افرادی که با ادبیات و متون ادبی بیشتر سر و کار دارند در فن بیان و رساندن مقصود خود به مخاطب، بهتر و موفق تر عمل میکنند. این را میتوان یک فایده ی بزرگ برای ادبیات دانست (قبول ندارید؟)
ضمنا، به نظر من ادبیات در نوع خود میتواند یک نوع هنر باشد. هنر، آنگونه که من درک کرده ام، سر و کارش با روح ( یا کیفیاتی که ما آنرا "روح" مینامیم) است . من فکر میکنم که بشر بدون توسل به ادبیات و هنر نمیتواند رضایت خاطر خود را فراهم کند.
از تمامی اینها که بگذریم، بشر تا به چیزی "نیاز" نداشته باشد، آنرا خلق نمیکند. اینکه میبینیم هنوز هم نامی از ادبیات باقی است و هستند کسانی که از خواندن شاهکارهای ادبی لذت میبرند، حکایت از "نیاز" بشر به ادبیات دارد.

به امید روزی که جوانان کشورمان پیوندشان را با ادبیات و فرهنگ گذشته ی خود محکم کنند.

شاد و پیروز و سربلند باشید.

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 14:41  توسط امیرحسین | 
با درود خدمت همراهان و یاران.
سال جدید آغاز شد و بنده با تاخیر خجسته باد عرض میکنم.
این روزها همه درباره ی نوروز میگویند و از این بابت گمان نمیکنم نکته ای ناگفته مانده باشد که بنده آنرا بدانم و به شما گوشزد نمایم.


پس این تبریک را از جانب بنده پذیرا باشید تا نوشته های دیگرم را هم قرار دهم...


شاد و پیروز باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 20:51  توسط امیرحسین | 
باز هم درود.
حدود چند روز پیش بود که در سایت "کلوب" با یکی از اعضا درباره ی حافظ تقریبا مناظره ای درگرفت (که شاید هنوز هم ادامه داشته باشد). میتوانید برای مشاهده ی این مناظره به آدرسی که در پایان متن یاد خواهد شد بنگرید.
پس از آن بود که احساس کردم به مطالعه پیرامون حافظ ، این سرمایه ی بزرگ کشورمان، نیازمندم. اکنون هم میخواهم درباره ی او مطالعه کرده و مطالبی در وبلاگ بنویسم. این کار از چند جهت سودمند است. یکی اینکه باعث ایجاد تنوع در مطالب وبلاگ میشود، دیگر اینکه اطلاعات ما را بالا میبرد و با "رند" بزرگ کشورمان آشنا میکند.
امیدوارم که بررسی و تحقیق پیرامون شخصیت های بزرگ کشورمان ادامه پیدا کند.
بیش از این اطاله ی کلام را روا نمیدارم و به اصل میپردازم.
شاید درباره ی حافظ بهترین توصیفی که سراغ داشته باشم، مطلب استاد ندوشن است در مقدمه ی کتاب "تامل در حافظ" که چنین است:
« اگر حافظ را "نامورِ ناشناخته" بخوانیم، حرف نابجائی نگفته ایم، زیرا بیشتر از هر گوینده فارسی زبان درباره اش حرف زده شده است، بی آنکه درست روشن گردد که چه میخواسته است بگوید . . . با آنکه به زبان فارسی سخن گفته و بسیار شیرین و روان سرائرش را بیان کرده، چرا باید اینگونه نا روشن باشد؟» و در ادامه هم به نکته ی بسیار جالب و تامل برانگیزی اشاره شده « چنانکه میدانیم، با سواد و بی سواد، دین دار و بی دین، عارف و متشرع، در نگارخانه اندیشه او به هم میرسند، در حالی که همه آنها او را قبول دارند، ولی همدیگر را قبول ندارند»
نمیدانم آیا شما هم تابحال به این نکته دقت کرده اید که هم افراد عامی و کم سواد جامعه حافظ میخوانند و هم تحصیلکرده های دانشگاه، هم دینداران و متشرعان حافظ میخوانند و هم بی دینان یا "کژ دینان" ؟! واقعا چه سری نهفته است در کلام این رند شیرازی که تا به این حد محبوب دلها شده؟! خود استاد ندوشن در ادامه میگویند « من جوابی که برای خود یافته ام آنست که او سخنگوی مردم ایران و تاریخ ایران است» و البته که این دلیل، یکی از دلایل عظمت حافظ است اما همه اش نیست. استاد خرمشاهی در کتاب "در چهارده روایت" دلایلی را برای ماندگاری حافظ باز نموده اند که بعدا به آن خواهیم پرداخت.
اکنون میخواهم این را بگویم که "ایهامی" سخن گفتن حافظ را نباید در زمینه ی پیدایش طیف گسترده ی خوانندگان او بی تاثیر دانست. زیرا حافظ بر خلاف برخی شاعران دیگر مانند مولوی، صراحتا اندیشه های فلسفی و عرفانی و جهانبینی خود را ابراز نکرده است. استاد زرین کوب در کتاب ارزشمند خود "از کوچه رندان" (که در آینده از آن بسیار استفاده خواهد شد) مرقوم فرموده اند که « با این همه تحقیق که در احوال وی کرده اند، با این همه تفسیر که بر اشعارش نوشته اند، هنوز که میداند وقتی وی از "عشق" و "شراب" صحبت میکند مقصودش شوق و مستی اهل راز است یا شراب و شاهد شیراز؟ » و این نیز سخن درستی است.
تا اینجا هر چه گفتم تقریبا در آن مناظره موجود بود. اما در حد مقدمه بنظر لازم می آمد.
اگر بخواهیم درباره ی حافظ تحقیق کنیم و بنویسیم، نخست باید او را هم یک "انسان" بدانیم مانند همه ی انسان های دیگر. یعنی نباید از او یک چهره ی "مقدس" بسازیم (چنانکه بعضی میسازند). در خاطر دارم روزی با چندی از اقوام درباره ی مصراع "الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها" میگفتم و بدین نکته اشاره کردم که برخی گفته اند این مصراع از "یزید بن معاویه" است! همینکه مخاطبان چنین چیزی را شنیدند، شروع کردند به گزیدن لب و دهان و اظهار داشتند که استغفرالله. حافظ کجا و یزید کجا!؟ این غیر ممکن است... کفر است! و سخنانی که خودتان بهتر میدانید. این نمونه را آوردم که بگویم هنوز هم کم نیستند افرادی که چهره ای قدسی از حافظ در ذهنشان مجسم میکنند و البته از این بابت گناهی بر آنان نیست. همه ی مشاهیر - کم و بیش - مورد چنین تحریف های شخصیتی قرار گرفته اند! شاید برای نمونه دسته ای از حکایات افسانه آمیز که درباره ی مشاهیر روایت میکنند را نقل کردیم!
اگر به نکته ای که گفته شد دقت کنیم و سپس بدون پیشداوری به بررسی زندگی و اندیشه ی حافظ - تا جاییکه منابع اجازه میدهند - بپردازیم، به نتایج جالبی خواهیم رسید. من نمیخواهم که به منابع دست اول تاریخی درباره ی زندگی حافظ شما را ارجاع بدهم. زیرا معتقدم درباره ی آنها تحقیق کافی به عمل آمده و اگر ما همین تحقیقات را هم بررسی کنیم میتوانیم استفاده های فراوان ببریم. برای نمونه من خودم از منابعی چون "تامل در حافظ" و "از کوچه رندان" و یا "حافظ (اثر استاد خرمشاهی)" و تعدادی سخنرانی و مقالات پراکنده استفاده میکنم که به گمانم برای بدست آوردن یک شناخت مناسب از حافظ، کافی هستند.
در این جلسه تقریبا خط مشی و روال کاری خود را مشخص کردم تا در آینده نیاز به بازگو کردنشان نباشد.

خوشحال میشوم مرا از نظراتتان درباره ی حافظ مطلع کنید و یا با معرفی منابعی به میزان مطالعاتم وسعت و غنا ببخشید (البته مورچه چیست که کله پاچه اش چه باشد!)!


پس از آن مقدمه، نظرتان را جلب میکنم به متن سخنرانی ای از استاد اصغر دادبه که هرچند طولانی است، ولی مفید است. اگر حوصله نمودید، حتما به آن سر بزنید و بخوانید.
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/adabiat/3431-shomol-manai-sher-hafez.html

ضمنا، این هم آدرس مناظره ی من با یکی از اعضای سایت کلوب ( که البته کامل نیست)
http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/hafeza/topicid/1779373


برچسب‌ها: حافظ
+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1390ساعت 19:42  توسط امیرحسین | 
درود مانند همیشه به خوانندگان گرامی.
همانطور که در قسمت نظرات مربوط به مطلب پیش اشاره رفت، قرار بود که درباره ی مطلبی حساس و مهم در زمینه ی شاهنامه، مطلب بنویسم. هر چه با خود اندیشیدم نتوانستم برای این مساله ی دنباله دار و وسیع، عنوانی مناسب پیدا کنم مگر بیت زیبای استادِ طوس.
همانطور که میدانید بین مردمِ ما شاهنامه از ارزشی والا برخوردار است. اما شاید مشاهده کرده باشید که وضعیت بسیار عجیبی حکمفرماست... از یک طرف همه ی ما به شاهنامه افتخار میکنیم و سنگ آنرا به سینه میزنیم و از آن چونان شناسنامه ی ملی خود یاد میکینیم، ولی از طرف دیگر کم پیدا میشوند مردمی که یکبار کامل شاهنامه را خوانده باشند و در آن باندازه ی کافی تامل کرده باشند.
شاید برخی از ما فکر کنند که با پژوهشهایی که در زمینه ی شاهنامه انجام گرفته، به قولی حق مطلب ادا شده و ما تنها باید برای ماندگاری آن بکوشیم و به آن افتخار کنیم. متاسفانه کتابهای درسی ما نیز به این طرز تفکر دامن میزنند و بگونه ای درباره ی شاهنامه و بطور کل متون حماسی اظهار نظر میکنند که گویی تمام حقیقت در دسترسشان است و همین است که میگویند! آیا تا بحال دیده اید در کتابهای ادبیات بگویند هنوز نکات ناشناخته ای در این زمینه موجود است و ما را به شناختن و کاویدن وادار کنند؟! (اگر یافتید بگویید، شاید واقعا باشد و من ندانم!)
و افسوس و تاسف وقتی بیشتر میشود که میبینیم بیشتر مطالبی که در مدرسه به ما آموزش میدهند، برگرفته از پژوهشهای دانشمندان غربی است. من برای غربی ها و بسیاری از نوشته هایشان و پشتکار و دانششان احترام زیادی قایلم. اما آیا باید همچون زبانزد معروف «مرغ همسایه غاز است» رفتار کنیم و سخنان آنانرا وحی منزل بشماریم و در صدد نقد آنها بر نیاییم؟!
من خودم میبینم وقتی کسی مثل "نولدکه" کتابی در زمینه ی حماسه ی ملی مینویسد، خیلی از اساتید و متولیان امر مقام آنرا در حد یک پیغمبر بالا میبرند و میکوشند اگر اظهار نظری میکنند، با نظریات و یافته های وی مغایرت نداشته باشد.
اما باز هم هستند بسیاری از دلسوزان میهن و پژوهشگران درست کردار که در کنار احترام گذاشتن به عقاید مختلف، خودشان دست به کار میشوند و نمیخواهند بگذارند که تاریخ ما را غربیان تدوین کنند و شاهنامه ی ما را غربیان ویرایش کنند! خوشبختانه تعداد این اهل خرد در حال افزوده شدن است و من به شخصه امیدوارم که نسل جوان - از جمله خودم - پای در جای این بزرگان بگذارند و نگذارند که ایران ویران شود.
بگذریم که نوشته حالتِ درد دل گرفته و از مسیر اصلی خود منحرف شده.
میخواستم این را بگویم که یک قولی این روزها مشهور گشته و در کتب آکادمیک ما هم وارد گردیده که شاهنامه به سه بخش اسطوره ای و حماسی و تاریخی تقسیم میشود و بخش اول سراسر خیالبافی و دروغ است وبخش دوم نیز آرمانهای یک ایران دوست است - که در شخصیتی چون رستم متجلی شده - و بخش سوم نیز تاریخی آمیخته با افسانه و تحریف برای زیبا نشان دادنِ چهره ی ایران (البته شاید همه ی اینها را باین صراحت نگویند، من کمی بر پیازداغ ماجرا افزودم)!
من میخواهم بگویم که میتوان این دیدگاه را بعنوان یک دیدگاه درباره ی شاهنامه در نظر داشت و درباره ی آن بحث و فحص کرد، اما نباید بدون جهد و تحقیق آنرا پذیرفت و وارد کتابهای درسی کرد!
بگذارید موقتا درباره ی یک مساله ی حساس دیگر بگویم که به بحث بالا نیز مربوط میشود.
دو بیت در شاهنامه موجود است که شاید برای آنهایی که تقسیم بندی بالا را بدون چون و چرا پذیرفته اند، عجیب بنماید. اصولا بیشتر پژوهشگرانی که شاهنامه را بصورت های گوناگون تاویل میکنند، به این دو بیت استناد میکنند:

تو این را دروغ و فسانه مدان / به یکسان رَوِشنِ زمانه مخوان (رَوِشن در معنای "روش" است. حرف "ن" که صورتِ مصدری دارد، در این کلمه بر اثر تطور و تکامل زبان، بمرور افتاده است. این افتادگی حرف "ن" را در واژه ی "بُندَهِشن" میتوان یافت که امروزه "بُندَهِش" میخوانند. )
از او چند، اندر خورد با خرد / دگر بر ره رمز معنی برد (استاد طوس میگوید که شاهنامه را افسانه و دروغ مدان، بر اثر زمانه در آن تغییر ایجاد شده و بخاطر همین مقداری از آن با عقل و خرد مطابقت میکند و بقیه بصورت "رمز" است و معنای رمزی دارد)

و شگفت انگیز ترین واژه ی این دو بیت، واژه ی "رمز" است، و همین واژه است که دستاویز افراد مختلف میگردد برای اینکه تفسیر ها و تاویلهای گوناگون خود را از شاهنامه ارائه کنند.
جناب محمد علی امیر معزی در مقاله ی «نکاتی چند درباره تعابیر عرفانی شاهنامه» از قول شخصی بنام "میرچه آ الیاده" جمله ی مهمی گفته اند: « چشمهء رمز، ناخشکیدنی است» .
و واضح است که از داستانها و درون مایه های شاهنامه میتوان بعنوان مصالح خام و تغییر پذیر استفاده کرد و از آن ساختمان های متفاوت ساخت.
بسیاری شاهنامه را بصورت عرفانی تاویل میکنند.
یعنی معتقدند که رستم و اسفندیار و افراسیاب و سیاوش و ... همگی نمادهای عرفانی هستند. به یک نمونه که از منبع بالا نقل میکنم توجه کنید:
« در یک طومار نقالیِ خاکسار - که بدون عنوان و بدون ذکر نویسنده، سی سال پیش رونویس شده و بصورت خطی باقی است - چنین آمده:
سیمرغ یعنی انسان کامل و مظهر تامِ ذاتِ حق. و در آن زمان نام سالک واصلی بود که تربیت معنوی زال و رستم را عهده دار شد و در شاهنامه آمده که پهلوانان در حضور رستم به شور و غوغا پرداختند و رستم را جهت یافتن قبادشاه گسیل داشتند. یعنی سالکان هر یک در سر هوایی داشتند. یکی در پی اکسیر اعظم و یکی در طلب اسم اعظم، و دیگری در راه حصول جفر و جادو، تا عاقبت قرار بر آن شد تا به کمک زال، که پیر ارشاد بود، رستم را در پی قطب وقت، قبادشاه، اعزام داشتند. و رستم از دست شاه شراب نوشید. یعنی دستور ذکر قبلی گرفت (...) و دیو، مردم بی ایمان و بیگانه از خود و خدا را گویند و این که بیژن در چاه گرفتار بوده یعنی که اسیر نفس گشته و رستم که اکنون پیر طریقت شده، او را از زندان هوائس نفسانی آزاد میکند» (این مقاله در کتاب "تن پهلوان و روان خردمند - پژوهشهایی تازه در شاهنامه" موجود است)
از این دست نمونه ها بسیار فراوان است و اگر بخواهم باز هم نقل کنم، ممکن است نوشته خسته کننده به نظر برسد.
باید در نظر داشت که این رمز شکافی ها، تنها به حوزه ی عرفان ختم نمیگردد و بهتر است دوباره به جمله ی میرچه آ الیاده رجوع کنیم که در 4 کلمه حق مطلب را ادا کرده و کار ما را هم راحت!
جا دارد که اینجا یادی بشود از شاهنامه پژوه و ایران شناس بزرگ، فریدون جنیدی، که میتوان او را آغاز کننده ی بررسی شاهنامه از دید تاریخی نام نهاد.
من به تمامی خوانندگان این مطلب توصیه میکنم که کتابهای ایشان را تهیه کنند و اگر امکانش نیست، دست کم سخنرانی هایش را گوش کنند تا دیدشان نسبت به شاهنامه و تاریخ اندکی تغییر کند.
باید بگویم که من پیرو بی چون و چرای ایشان نیستم و چه بسا که در زمینه هایی با نظرات ایشان موافق نباشم، اما بعنوان یک ایرانی باید به ایشان و زحماتی که در راه فرهنگ و تاریخ کشورمان کشیده اند، احترام بگذارم.
در نوشته های آینده بیاری یزدان اشاراتی به عقاید ایشان و پژوهشهایشان خواهد رفت.
اما برگردیم بر سر خانه ی نخست.
این ها به مثابه نمونه هایی بودند که ثابت میکنند نباید با اطمینان از شناخت شاهنامه حرف زد. بنظر من ما در زمینه ی شناخت شاهنامه بسیار مشکل داریم و راه هایی زیادی است که باید پیموده شود. خوشبختانه اوضاع چندان هم نگران کننده نیست و بازار شاهنامه پژوهی در حال رونق یافتن است.

خلاصه ی کلام اینکه میخواهم بگویم برای شناخت فردوسی و شاهنامه باید تلاش زیادی کرد و نباید پنداشت که راه ها رفته شده و نکته ای ناگفته نمانده است (این روزها با در دسترس بودن پژوهشهای دانشمندان غربی این دیدگاه رواج پیدا کرده)
و بهترین راه برای شناخت شاهنامه اینست که دیدگاه های متفاوت و البته مدلل پژوهشگران -از متخصصان و تحصیل کردگان رشته ی زبان و ادبیات فارسی گرفته، تا دوست داران شاهنامه با هر سواد و شرایط اجتماعی که هستند- مطرح شوند و در بوته ی نقد قرار بگیرند.
در پایان یک نکته ی دیگر هم بگویم و آن اینکه برخی از مردم فکر میکنند تنها افرادی که در زمینه ی شاهنامه پژوهی و زبان و ادبیات فارسی و یا تاریخ و ... تخصص دارند میتوانند در این زمینه نظر بدهند و دیگران حق چنین کاری را ندارند. و بنظر من این یکی از همان دلایلی است که باعث شده علاقه ی مردم به شاهنامه کم رنگ شود. چه ایرادی دارد یک پزشک که از کودکی با شاهنامه مانوس بوده و در این زمینه مطالب فراوانی خوانده، به خود اجازه دهد و درباره ی شاهنامه اظهار نظر کند؟! (البته به شرطی که این اظهار نظر ها بر پایه و دلیلی استوار باشند.)

شاد و پیروز و سربلند باشید

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 1:4  توسط امیرحسین | 
درود بر خوانندگان.
بنده چند وقتیست که با شاهنامه و نوشته های مربوط بدان، اندک آشنایی یافته ام.
به گواهی بسیاری از شاهنامه پژوهان ایرانی و انیرانی، یکی از بهترین و تاثیر گذار ترین داستان های شاهنامه، داستان "رستم و اسفندیار" میباشد که از نظر ساختار داستانی، در مرتبه ای بسیار بالا قرار دارد.
البته اگر خوب دقت کنیم، بسیاری از ابیات و داستانهای شاهنامه، از ارزش والایی برخوردارند و در این بحرِ فصاحت و دانش هر چه بیشتر بکاویم، بیشتر می یابیم.
من در ابتدا فقط میخواستم درباره ی اسفندیار نکته ای را بگویم. اما پس از باز اندیشی به این نتیجه رسیدم که حیف است اگر بیشتر ابیات این داستان را نقل، و در حد بضاعت و توانِ خود، شرح نکنم. البته دوستان برای خواندن گزارش این داستان میتوانند به کتاب "خشم در چشم" از استاد "میرجلال الدین کزازی" مراجعه کنند که بسیار زیبا و خواندنیست و بسیاری از دانسته های من نیز از این گزارش است. انتشارات آیدین این کتاب را با قیمتی مناسب چاپ نموده است.
خوب، از مقدمات به یاری ایزد رهایی یافتم. شیوه ی کارم این خواهد بود که ابتدا در این پست، آن نکته را که درباره ی اسفندیار دریافته ام بازگو خواهم کرد و پس از آن در مطالب بعدی - به یاری یزدان - نرم نرمک به بازنویسی و شرح برخی از ابیات داستان "رستم و اسفندیار " خواهم پرداخت.
پیش از هرچیز بگویم که خواهشا عبارت « دریافتنِ نکته از جانب بنده » را بد برداشت نکنید. من در مقام یک پژوهنده ی بزرگ و تیز  بین بر نیامده ام و قرار هم نیست حرفی بزنم در حد اعجاز. فقط مثل همیشه و بعنوان یک ایرانی علاقمند به شاهنامه و معتقد به آزادیِ بیان، به قصد نقد و مباحثه، دیدگاهی را درباره ی اسفندیار مطرح میکنم (چه بسا استادانِ تیز بینی بسیار پیش از من این نکته را دریافته باشند و نوشته هایشان بدست من نرسیده باشد!)
تا جاییکه من خواندم و دیدم، بیشتر مردم نسبت به اسفندیار - این پهلوانِ دلیر - دیدگاهی اختیار کرده اند مبتنی بر اینکه وی فردی مال دوست و مقام پرست بوده و جانش را نیز بر سر همین آز پرستی از دست داده است.
این چنین اعتقاداتی باعث شد که جناب خالقی مطلق در یک مصاحبه ی چالش بر انگیز ( +منبع) برای دفاع از اسفندیار، رستم را نکوهش کند که سر و صدای بسیاری به پا کرد (و البته برخی از این سر و صدا ها بر حق هم بود)
جناب خالقی در آن مصاحبه ی خود و در مقاله ای با عنوان «عناصر درام در برخی از داستانهای شاهنامه » درباره ی اسفندیار روشنگری هایی کرده اند، و دلایلشان هم - درباره ی آز پرست نبودن اسفندیار - برای بنده قانع کننده بود.
همانطور که میدانیم، اسفندیار از پدرش گشتاسب رنج های بسیار دیده است. او بخاطر قدرت بسیار و رویین تنی اش، مدام از سوی پدر در بند میشده (برای نبود اعتماد پدر فرزندی بعلت بدگویی های اطرافیان از جمله گُرَزم). اما جالب اینجاست که در شاهنامه میبینیم اسفندیار همواره نسبت به پدرش مطیع و فرمانبردار است. نقطه ی مقابل رستم که آزاده مرد است و از هرگونه بندگی گریزان است. یکی از دلایلی که تسلیم اسفندیار نشد، همین تن ندادن به بند بود. (به اسفندیار میگوید که : به دیدارت آرایش جان کنم / زمن هر چه خواهی تو فرمان کنم / مگر بند کز بند، عاری بود / شکستی بود، زشت کاری بود )
جالب اینجاست هنگامی که گشتاسب از ارجاسب شکست میخورد، جاماسپ را برای آزاد کردن اسفندیار از زندان میفرستد. آهنگران از باز کردنِ بندهایی که بر تن اسفندیار بسته بودند اظهار ناتوانی میکنند. اما در کمال شگفتی، اسفندیار با تکان دادنِ بدن خود، بند ها را از دست و پایِ خود میگسلد. این نشان میدهد که اسفندیار در تمام این مدت میتوانسته خود را آزاد کند و این کار را نکرده، چرا؟! بخاطر احترامی که برای پدرش قائل بود:
به آهنگر او گفت کای شوربخت / ببندی و بسته ندانی گُسَخت؟!
همی گفت من بندِ آن شهریار / نکردم به پیش خردمند خوار
بپیچید تن را و بر پای جست / غمی شد، به پابند یازید دست
بیآهیخت پای و بپیچید دست / همه بند و زنجیر بر هم شکست

حالا سوالی که اینجا پیش می آید اینست که چه چیزی باعث شده بود که اسفندیار اینقدر برای پدرش احترام قائل باشد؟! و از دستور او حتی اگر بر خلافِ میلش باشد، سر پیچی نکند؟!
این نکته ایست که جناب خالقی تا جایی که بنده دیدم برای آن پاسخی نگفته اند، اما گویا فردوسی در این زمینه اشاراتِ واضحی دارد (که در آینده خواهد آمد)
به یک نمونه از همین داستان توجه کنید که نمونه ی دیگریست برای رد اعتقادِ مشهوری که در بالا گفته شد (همان مال دوستی و مقام پرستی اسفندیار).
هنگامی که گشتاسپ به اسفندیار میگوید باید بروی و رستم را دست بسته به بلخ بیاوری:
سپهبد بُرو ها پر از تاب کرد / به شاهِ جهان گفت زین باز گرد (سپهبد=اسفندیار. ابرو را پر از تاب کردن کنایه است از خشمگین شدن. اسفندیار به پدرش میگوید که از این صرف نظر کن)
تو را نیست دستان و رستم به کار؛ / همی راه جویی از اسفندیار (به گفته ی استاد کزازی، معنای مصرع دوم اینست که میخواهی مرا از سر خودت باز کنی)
دریغ آیدت جایِ شاهی همی / ز گیتی، مرا دور خواهی همی
تو را باد این تاج و تختِ مِهان / مرا گوشه ای بس بود زین جهان (این بیت بسیار مهم است. اگر اسفندیار به دنبالِ مال و مقام است، آوردنِ این بیت چه معنایی میتواند داشته باشد؟)
ولیکن تو را من یکی بنده ام / به فرمان و رایت سر افکنده ام (به چه دلیلی اسفندیار با اینکه میداند پدرش قصد و نیت خیری ندارد، میگوید من بنده و فرمانبردار تو هستم؟!)
اسفندیار در پیش از این به وضوح مخالفت خود را با پدر، در زمینه ی رفتن به سیستان و مبارزه با رستم، بیان داشته است:
چنین پاسخ آوردش اسفندیار / که ای پر هنر نامور شهریار
همی دور مانی ز رسم کهن / بر اندازه باید که رانی سخن
تو با شاهِ چین جوی ننگ و نبرد / ز کشورخدایان بر انگیز گَرد
چه جویی نبردِ یکی مردِ پیر / که کاوس خواندی وُرا شیرگیر؟
زگاهِ منوچهر تا کیقباد / همه شهر ایران بدو بود شاد
همین خواندندش خداوند رخش / جهانگیر و شیراوژن و تاج بخش...

و درباره ی علاقمندی خود به رستم بار ها به این و آن گفته است ( از جمله به مادرش، کتایون، و برادرش، پشوتن، که برای جلوگیری از تطویل کلام از ذکر ابیات آن خودداری میکنم. در مطالب آینده اگر داستان را شرح کنیم، حتما به آنها اشاره خواهد رفت)
پس چه چیزی باعث شده که علی رغم میل باطنیِ خود ره سیستان، مرگجای خود، را در پیش بگیرد؟
این پرسشی بوده که مدام در ذهن من مطرح میشد و شاید بخاطر همین باشد که احساس میکنم فردوسی بدان پاسخی روشن داده است.

و اما برسیم به اصلِ کار. یعنی پاسخِ این پرسش که از نظر من در شاهنامه است.
به این نمونه ها - که حکم مشت از خروار دارند - توجه کافی مبذول دارید:

-اسفندیار به رستم میگوید:
بدانی که من سر ز فرمان شاه / نتابم، نه از بهر تخت و کلاه  (به گمانم مفهوم مصراع دوم اینست که من از بهر تاج و تخت نیست که اطاعت پدر میکنم، بلکه:)
بدو یابم اندر جهان خوب و زشت / بدویست دوزخ بدو هم بهشت (بلکه به این دلیل است که بهشت و جهنم رفتن من به اطاعت از فرمانِ پدر وابسته است)

- برادرِ خردمندِ اسفندیار، پشوتن، بارها او را از نبرد با رستم بر حذر می دارد. اما با این پاسخ روبرو میشود:
چنین گفت کز مردم پاک دین / همانا نزیبد که گوید چنین
گر ایدونک دستور ایران توی / دل و گوش و چشم دلیران توی
همی خواب داری چنین راه را / خرد را و آزردنِ شاه را
همه رنج و تیمار ما باد گشت / همان دین زرتشت بیداد گشت
، (علت بیداد گشتن از دین زرتشت در بیتِ بعدی آمده)
که گوید که هر کو ز فرمانِ شاه، / بپیچد به دوزخ بود جایگاه (می بینید؟! بوضوح به اعتقاد اسفندیار اشاره شده مبنی بر اینکه زرتشت بزرگ گفته است هر که از فرمانِ گشتاسپ بپیچد، روانش در دوزخ خواهد بود. آیا همین اشاره کافی نیست تا پاسخ پرسش را در یابیم؟!)
مرا چند گویی گنهکار شو؟ / ز گفتار گشتاسپ بیزار شو؟
تو گویی و من خود چنین کی کنم / که از رای و فرمان او پی کنم


در جای دیگری نیز به برادرش پشوتن گفته است:
چنین داد پاسخ وُرا نامدار / که گر من بپیچم سر از شهریار
بدین (بدان) گیتی اندر نکوهش بود / همان پیش یزدان پژوهش بود
(باز هم اشاره ایست از پژوهش در نزد یزدان و بالطبع بهشت و جهنم! با توجه به مصراع دوم، بنظر من واژه ی نخست این بیت، «بدان گیتی» است، نه «بدین گیتی».)
دو گیتی به رستم نخواهم فروخت / کسی چشم دین را به سوزن ندوخت  (دیگر از این اشاره ای واضح تر؟)


بنده همین چند اشاره را همانطور که گفتم، بعنوان مشت نمونه ی خروار، کافی میدانم. و گرنه اشارات بسیارِ دیگری هم شده است که شاید در بازنگری های دیگر مقاله بدان افزوده گردد.
امیدوارم منظور بنده را دریافته باشید.
پیش از اتمام باید این نکته را بگویم که بنده هرگز معتقد نیستم که دینِ زرتشت موجب کشته شدنِ اسفندیار شده، بلکه معتقدم ناپختگی اسفندیار در رویارویی با مساله ی "دین" به چنین مشکلی دامن زده است (یعنی اطاعتِ بی چون و چرا و بدونِ دخالت دادن تفکر). و گرنه دین زرتشت به گمانم از بهترین ادیان است و واقعا برایم جالب است که میبینم در چندین هزارسال پیش،چنین راه حلی برای "مساله ی شرور" ارایه داده که هنوز هم کاراست. (در این باره شاید بعدها مطلبی نوشته شود).
بیشتر از این نمیگویم که حوصله تان را سر می آورم.

امیدوارم این نوشته ها و پژوهش ها ادامه پیدا کند و از آن مهمتر، شما را به مباحثه و تفکر تشویق کند.

چشم به راه نظرات گرانبهای اهل فن و یا دوستانِ مبتدی (مثل خودم) هستم...


با سپاس



+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 18:42  توسط امیرحسین | 
درود بر بازدیدکنندگان گرامی .
روند کارم بر این است که هر از گاهی، اگر در سایتهای متفاوت (که البته تعدادشان محدود است) مطلبی بسیار جالب یافتم، در اینجا قرار دهم. اما بهیچ عنوان مایل نیستم که وبلاگم، صرفا کپی از جاهای دیگر باشد. از این رو همواره سه شرط زیر را دستور کار خود قرار خواهم داد:
- بخشِ کپی از جاهای دیگر، با فاصله قرار بگیرد و حتما میان چنین بخش هایی حداقل دو سه پست از خود بنده نوشته شود.
- تنها مطالبی را در این بخش قرار خواهم داد که بسیار مفید و جالب باشند. (شاید گاهی دست به خلاصه کردن متن هم بزنم که در آن صورت حتما ذکر خواهد شد)
- خود نیز مقدمه و توضیحاتی به مطلب یاد شده بیفزایم.
با عنایت به سه شرط یاد شده و درخواست توفیق از همراهان گرامی کار را ادامه میدهم.
نخست منبع اصلی را ذکر کنم که "فصلنامه ی هستی" میباشد (در انتهای مقاله آمده)... منبع فرعی هم، سایت ایران بوم است که پیش از این در پست "انگلس و ادبیات فارسی" بدان اشاره شده. سایت بسیار ارزشمندی است. حتما به آن سر بزنید.
درباره ی جناب چرنیشفسکی و مقام او، مقاله توضیحات درخوری عرض کرده و بنده را توان افزودن چیزی بر آن نیست. تنها میتوانم اینرا یاد آور شوم که مهمترین اثر وی "چه باید کرد" است که البته در مقاله هم ذکر شده. امیدوارم روزی کتاب بدستم برسد و افتخار خواندن آن را داشته باشم...
توصیفات و تمجیداتی که جناب "چرنیشفسکی" از زبان فارسی و شاهنامه کرده برایم بسیار تا بسیار عجیب و حیرت انگیز است.
امیدوارم با خواندن آن این احساس به شما نیز دست بدهد...
بفرمایید:

« کارل مارکس در دفتر کار خود تصویر چرنیشفسکی را در قاب ساده کوچکی آویخته بود‌. زندگی طولانی و پُر فاجعه چرنیشفسکی و روح شکست ناپذیر او ، مارکس را سخت مجذوب خود کرده بود و به همین دلیل سبود که برای آزادی وی هرمان لاپتین را ( با اسناد جعلی ) از لندن به سیبری می فرستد تا بتواند وی را از آنجا فراری سازد. اما دریغ که هرمان لاپتین خود نیز شناخته و گرفتار همان «مزار روحی روس»  که مارکس به سیبری عنوان داده بود می شود . مارکس بعد از بر باد رفتن این نیت نیک خود ، در دلش این آرزو را پروراند که در خصوص راه پُر فاجعه زندگی  اندیشه های طوفانی چرنیشفسکی  اثری بنویسد و این بسیار شگفت است که مارکس برای بهره گیری از شیره ی نوشته های چرنیشفسکی منتظر ترجمه آلمانی آن‌ها نماند و زبان روسی را آموخت و تنها با کوشش خویش آثار چرنیشفسکی را از روسی به آلمانی برگرداند .
انگلس در باره‌ی چرنیشفسکی می‌گوید « وی بزرگترین متفکر روس است و روسیه از بسیاری جهات بی اندازه  بدو وامدار است و مرگ او لکه ی ننگی بر دامن الکساندر دوم خواهد ماند » و لنین نیز در باره‌ی او می‌گفته است « چرنیشفسکی راهبر روند انقلاب و دموکراسی در تاریخ معارف پروری روسی طی سال های دهه 60 قرن نوزدهم است . این چرنیشفسکی با داستان « چه باید کرد » خویش وجود مرا زیر و رو کرده است »
در اینجا بی اختیار این سئوال پیش می آید که چرنیشفسکی که این‌گونه بانیان کمونیسم علمی را به سخنی مجذوب ساخته ، از کدام سر چشمه های تمدن جهانی بهره گرفته است . کدام روند تمدن جهانی در شکل دادن به اندیشه های فلسفی ، تاریخی و انقلابی او اثر گذار بوده است . در این بین نقش تمدن ایرانی در سرشت و سرنوشت چرنیشفسکی چیست . و به چه سبب چرنیشفسکی نُه ساله به آموختن زبان فارسی و در سیزده سالگی به آموختن شاهنامه ی فردوسی کمر بسته است .
چرنیشفسکی در یک خانواده ی گرم و فرهنگی به دنیا آمد . پدر ، یک روحانی بود که از تاریخ و ادبیات تاتاری بسیار خـوب با خـبر و بهره ور بود و زبان های زیادی از جمله فرانسوی و لاتینی را نیک می دانست و از این رو مشتاق بود پسرش زبان های زیادی بیاموزد و به ویژه در زبان و ادبیات تاتاری به کمال برسد اما مادر چرنیشفسکی گالیوبیوا بر خلاف شوهرش قلباً آرزو داشت که پسرش در دنیای زبان و ادب فارسی کمال یابد و سپس در بخش زبان و ادب فارسی دانشگاه پترزبورگ تحصیل کند و در این باره با سرسختی تمام کوشش می‌کرد . وی به شوهرش می‌گفت « نیکلای نباید زبان تاتاری بیاموزد ، زیرا در این زبان آثار علمی وجود ندارد»
 
سر انجام مادر پیروز شد و برای پسر نُه ساله‌اش یک استاد ایرانی زبان فارسی که تاجری پرتقال فروش بود یافت . خاوانسکی می‌گوید « چرنیشفسکی علاقه ی زیادی داشت که فارسی بیاموزد از این رو برای او یک تاجر پرتقال فروش را پیدا نمود . این مرد ایرانی هر شام ، پس از اتمام کار های تجاری ، راه منزل چرنیشفسکی را در پیش می گرفت‌. چون وارد خانه می شد ، در درآمدگاه ، کفش هایش را کنده ، با پای برهنه بر ایوان و رو بروی چرنیشفسکی جوان چهار زانو می‌نشست و سپس آموزش زبان فارسی را آغاز می‌کرد و چرنیشفسکی نیز آن چنان با شوق این زبان را می آموخت که اهل خانواده شگفت زده شده بودند . این تاجر پرتقال فروش شاهنامه را نیک می‌دانست و طی دوران آموزش زبان فارسی از آن کتاب نیز برای وی شعر هایی می خواند . سر انجام پس از مدتی چرنیشفسکی زبان فارسی و سپس در پی آن زبان های ترکی و عربی و یهودی باستان را نیز آموخت ولی همواره بیشترین توجه را به زبان فارسی معطوف می‌کرد و همین باعث می شد طی سال‌های بعد چرنیشفسکی در بازار به دنبال تاجران ایرانی که دانا تر از پرتقال فروش بودند برود و از هم‌گویی با آنان بهره ی بیشتری برای آموختن زبان فارسی و آشنایی با فرهنگ ایران ببرد .
چرنیشفسکی پس از پایان دوره‌های نخستین وارد دانشسرای ساراتوف شد و در آنجا کتاب های گلستان ، شاهنامه ، چند غزل از حافظ ، یوسف و زلیخای جامی‌، پند نامه عطار و پند نامه ی سهیلی را خواند و پس از پایان دوره ی دانشسرا با پشتیبانی مادرش وارد دانشگاه پترزبورگ شده و در رشته سخن شناسی عمومی بخش خاور شناسی به ادامه‌ی تحصیل مشغول شد . وی سرانجام در سال 1851 دبیر دبیرستان ساراتوف شد و مدیر دبیرستان از این بابت بسیار خشنود بود . در این دبیرستان چرنیشفسکی ادبیات روس را با ادبیات شرق تلفیق کرد و جای دارد که یاد‌آور شویم ادبیات شرق برای چرنیشفسکی تنها عبارت بود از ادبیات یونان و ادبیات فارسی و شاهنامه و دیگر هیچ . وارانوف از شاگردان دبیرستان ساراتوف که بعد ها منشی شخصی چرنیشفسکی و هم نویسنده ی نام آوری شد می گوید « نیکلای چرنیشفسکی ، شنوندگان خُردسال خود را به هیجان می آورد و احساسات شاعرانه  آن ها را بیدار می‌کرد ... یادمان است که چون او داستان رستم و سهراب را با هنری والا و حیرت انگیز می خواند همه اشک از دیده می‌ریختیم . . .   او گویی به هیبت قهرمانان فردوسی درمی آمد و مطابق مضمون و ماهیت هر یک از چهره ها ی اثر ، صدای خود ، آهنگ شعر خوانی و گردش روحی و جسمانی خود ( قدم زدنش را ) تغییر می داد . گویی که در روند رویداد و عالم تصویر فردوسی حلول کرده باشد » و این کار آنچنان عظیم بود که توجه جاسوسان تزار را به خود جلب کرد تا جایی که در سال 1853 منجر به اخراجش از دبیرستان شد .
نخستین کار چرنیشفسکی در پترزبورگ نوشتن نقدی بر کتاب ترجمه های ن ـ بیرک بود که در سال 1854 در مسکو به نام « سرود های اقوام گوناگون » چاپ شده بود و در همین نقد نوشت « ارزش فوق العاده ی هنر والای منظومه های مردمی ، بر تمام اهل فن ، از همان وقتی روشن و اثبات شد که فهمیدند داستان های هومر و مجموعه ترانه های یونانی او با وجود این اثر معجزه آسای فردوسی ، چندان پُر جلوه نیست . در شاهنامه مضامین فراوانی هست که نظیرشان را حتی در ایلیاد و اُدیسه هم نمی توان یافت » و در کناره ی نقد نیز نوشته است « برای ثابت نمودن به مردم روس ، تنها داستان رستم و سهراب را مثال آوردن کفایت می کند . انسان صادق و عادل ، انصاف خواهد داد که این داستان عجیب و شریف برای اروپایی امروزی ، از داستان یونانی بهتر و گوارا تر است . به دل ما نزدیکتر ، به روح ما سازگار تر و بشر دوستانه تر است . زندگی را نسبت به جنگ تروا و سیاحت و سرگذشت اُدیسه‌، با مهر و محبت بیشتر و انسان دوستانه تر تصویر نموده است .سهراب از «آشیل» جذاب تر و دوست داشتنی تر می نماید . . . گُرد آفرید از« نوزیک » زیبا تر و ظریف تر است » . شگفتی ما در آن است که چرنیشفسکی در این هنگام 26 سال داشته است و این زمانی است که وی با پله پله قدم به جهان فردوسی گذاردن در آن به کمال رسیده بود .
در این دوران چرنیشفسکی گرفتار اندیشه های انقلابی گردید « راجع به عدالت اجتماعی ، خوشبختی انسان ها و آرمان های انسان پروری بسیار اندیشیده و چنین آرمان هایی را از شاهنامه فردوسی دریافته و بسیاری از آرمان های زمان خویش را حتی سیما های جالب ادبیات جهان را با رویداد های به تصویر کشیده ی فردوسی مرتبط می داند . او در ادامه اندیشه ها و نوشته هایش پایه های حکومت تزار را به لرزه انداخت و از اینجاست که این حکومت چشم دیدن او را نداشت تا آنکه در 17 ژوییه 1862 او را در سن 34 سالگی به زندان انداخت و در آنجا بود که بزرگترین اثر خود یعنی « چه باید کرد » و چند اثر دیگر را خلق کرد .
عاشقان ویژگی های  چرنیشفسکی گمان داشتند که روح شکست ناپذیر او شکسته خواهد شد و زندان مِهر بی اندازه ی او را نسبت به زبان و ادب فارسی خواهد شکست ولی چنین نشد و به گفته ی خودِ وی ، تمدن یزدانی ادب ایرانی در این گوشه‌ی مرگ آور امید زندگی را در وجود او زنده نگهداشت . چرنیشفسکی در مقدمه‌ی یکی از آثار خود در زندان می نویسد « من خود کیستم ؟ فریدون یا سهراب؟ زال یا رستم ؟ یا اینکه گرد آفرید با من چه نسبتی دارد ، عموزاده است یا کسی دیگر و آیا راست است که نظر بازی های من به رودابه زیانی نمی رساند » و در جایی دیگر می‌گوید « گرد آفرید بسیار نیرومند و تن و سلامتی او بی نقصان است ، از میان لشگر تورانیان ، تنها سهراب می تواند با او نبرد تن به تن کند . . .  اگر دستان او ضعیفتر از دستان هجیر است ، دلش قوی ، نگاهش مردانه ، یورشهایش نشان رِس ، ضرباتش جانکاه و بسیار شدید است . آخر وی ، نخستین حامی بی نظیر ایران است . . .  حتی شکسپیر نیز چنین شخصیت دلربایی را ندارد .  « دِزد مونا» و حتی خود « ژولیت » با وجود دلربایی و فتانگی حیرت انگیزشان ، به گَرد پای گُردآفرید هم نمی رسند »
او پس از پایان دوره‌ی دو ساله زندان با نظر مجلس تزاری در سال 1864 به وحشت کده‌ی سیبری تبعید شد . نظر مجلس سنا در باره ی او چنین بود
« به خاطر اندیشه هایی برای تغییر نظام موجود و بر هم زدن  نظم عمومی و ایجاد تنش و دلهره در جامعه ، همچنین ایجاد اعمال تحریک آمیز به صورت دعوت های بلواگرانه ی دهقانان ، اشراف زادگان قدیم روس و همزمان برای چاپ و انتشار نوشته‌های تحریک کننده ، چرنیشفسکی از تمام حقوق شهروندی محروم و محکوم و به تبعید و کار اجباری در معدن به مدت 14 سال و پس از آن به طور دایم و به صورت اجباری ساکن سیبری می‌گردد » . چرنیشفسکی به مدت 19 سال مدهش ترین و غم انگیز ترین دوران زندگی خود را در سیبری در زندان ویلیوسک گذراند .
دوستداران و پژوهش‌گران ژرف نگار چرنیشفسکی پس از این واقعه به این نتیجه رسیده بودند که او در این گوشه سیاه بی کسی ، تمدن ایران ، به ویژه شاهنامه و فردوسی را به فراموشی خواهد سپرد اما شگفت آور و سُرور انگیز است که بر خلاف انتظار ، تمدن زبان فارسی ، به ویژه ، درد ها و آرمان های فردوسی ، در سرمای استخوان سوز سیبری به تن و روح چرنیشفسکی نیرو و گرمی می بخشید و احساس مبارزه را در وجود او بارور می کرد . این موضوع ، به خوبی در نامه های چرنیشفسکی به عزیزانش ، یادداشت های دفتر خاطراتش به صورت پُر مهر و پُر سوز می توان دریافت . وی در چهاردهمین سال حبس و تبعیدش به فرهنگ سالار ( آکادمیسین‌) پیپین نوشته است در سر و دلش نیت ایجاد مثنوی ای در موضوع ایران باستان را دارد و شش سال پس از آن در نامه ای به پسرانش می نویسد « در دل و فکرم نیت نوشتن یک مثنوی از افسانه های تاریخی ایرانی پیدا شده است که مرا آرام نمی‌گذارد‌. رویداد‌های داستان را برای پرواز خیال به ایران باستان حتی قدیم تر از آنچه در شاهنامه آمده است گذرانده ام ، پاره خُرد خُرد داستان در لباس شعر درآمده است از جمله لحظه های آفرینش انسان و زمین » و حدود یکسال و نیم بعد نخستین سروده ی خود را به نام خورشید شب برای همسرش فرستاد . چرنیشفسکی طرح داستان خویش و درست تَرش ، چهار چوب آن را از ضدیت دیرینه بین ایران و توران گرفته است . به سخن دیگر ، همه ی تار و پود این داستان ناتمام و یا نوشته ی چرنیشفسکی با بهره گیری از مواد خام و شاهنامه فردوسی تهیه شده است و این نکته را چرنیشفسکی ، ضمن طرح ریزی بار ها گفته است . این کتاب که آخرین اثر هنری و یگانه اثر شعری چرنیشفسکی بود ، نامی نمادین دارد ، «خورشید شب» یعنی روشنایی و گرمی در شب های سیاه و دراز سیبری ، خیال تمدن ایرانی ، به ویژه شاهنامه ی فردوسی . اوج مهر نامه ی چرنیشفسکی نسبت به زبان و ادب فارسی و محبوبیت ایران و ایرانی نزد او ، تنها در همین اثر تجلی یافته است و شاید به همین علت باشد که در تاریخ چهارم مارس 1883 در دفتر خاطراتش می نویسد « به محض آنکه مقداری وقت بیابم ، به آموختن خط میخی می پردازم » .
سر انجام حکومت تزار وی را پس از 22 سال حبس و تبعید آزاد کرد ولی برای آنکه زمان زیادی زنده نماند او را به گرم ترین نقطه ی روسیه یعنی اُشترخان فرستاد .
وی اعتقاد داشت تنها دو زبان در دنیا هست که ارزش آموختن دارد . زبان فارسی و زبان یونانی


عبدالرحمان حسنی
برداشت از: فصلنامه هستى
از: دانشمند تاجیک ولى صمد »

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1390ساعت 8:42  توسط امیرحسین | 
باز هم درود.
اینبار تصمیم گرفتم در راستای فعالیتم، به بازخوانی و شرح داستانی از مثنوی بپردازم. شرح ابیات و توضیحات و ... از خودم میباشد و همانطور که قبلا نیز اشاره شد، بیشترین استفاده را از جلسات مثنوی خوانی اینترنتی بردم که فایل های صوتی اش بر روی اینترنت نیز موجود است (البته اخیرا با یکسری مشکلات مواجه شده).
بدون شک، توضیحات و اضافات من میتواند اشتباه و نادرست باشد... از همین رو استدعا دارم، اگر نظری یا انتقادی دارید، دریغ نفرمایید...
ضمنا، یادآوری این نکته لازم است که این داستان، خلاصه شده ی داستانِ اصلی در مثنوی است (ساختار مثنوی بسیار عجیب است.مثلا خودتان با مراجعه به این داستان میتوانید ببینید که چقدر شاخ و برگ و پیچ و تاب و راه های فرعی دارد!)...
آغاز میکنیم:

پوست دنبه یافت شخصى مُستَهان / هر صباحى چرب کردى سبلتان
نکته ای که درباره ی خواندن این بیت باید متذکر شد اینست که حرف "ت" در نخستین کلمه ی بیت، نباید خوانده شود (برای مراعاتِ وزنی). یعنی میخوانیم: پوسِ دنبه یافت شخصی مُسَتهان. "مُستَهان"، صفت مفعولی است از واژه ی "استهانت" به معنی شخص خوارمایه و  حقیر. پس معنای بیت روشن شد. میگوید که یک فرد حقیر و پست - یا بزبانِ خودمان، عقده ای - یک پوستِ دنبه پیدا کرد. و با آن هر روز صبح، سبیل هایش را چرب میکرد...

در میان منعمان رفتى که من / لوتِ چربى خورده ام در انجمن
دست بر سبلت نهادى در نوید / رمز، یعنى سوى سبلت بنگرید
کاین گواه صدق گفتار من است / وین نشان چرب و شیرین خوردن است

آری! پس از چرب کردنِ سر و سبیل، پیش افراد ثروتمند می رفت و میگفت که من دیشب غذایی چرب و شیرین خورده ام. مدام هم دست بر سبیل چرب شده اش میزد که نظرشان جلب شود و بر درستی حرفش گواهی دهند (کار هایی که از یک فرد عقده ای انتظار میرود)...

اِشکَمَش گفتى جواب بی طنین / که أباد اللهَّ کید الکاذبین
لاف تو ما را بر آتش بر نهاد / کان سبیل چرب تو برکنده باد
گر نبودى لاف زشتت اى گدا / یک کریمى رحم افکندى به ما

حالا ماجرا کمی طنز آمیز میشود. گوییا که شکم آن مرد، مظلومانه و بی صدا به سخنانِ یاوه او پاسخ میداد. معنی لخت (:مصرع) دوم به زبان ساده اینست که: الهی خدا مکر و حیله ی دروغگویان را نیست گرداند... شکم بیچاره داشت از این دروغ گویی، رنج میکشید... همچنان شکم آن حضرت میفرماید که این دروغ تو ما را بر آتش نهاد (یعنی موجبات سختی ما را فراهم کرد)... الهی آن سبیل چرب تو کنده شود تا دیگر نتوانی به پیش این و آن لاف بزنی... بیت سوم نیز جالب است. میگوید که اگر تو در پی لاف زدن و دروغ بافی نبودی، اکنون شاید یک کسی دلش رحم می آمد و به ما چیزی میداد تا بخوریم. درس مهم داستان هم همینجاست... کسی که دروغ میگوید (از نوع لاف زدن)، بیشتر موجبات رنجِ درونی خودش را فراهم میکند...

گفت حق که کژ مجنبان گوش و دُم / ینفعن الصادقین صدقهُم
معنی اصطلاح " کژ جنباندنِ گوش و دم" را نمیتوانم دقیق بگویم. اما یقینا مراد اینست که: از راه راستی و درستی، منحرف نشو... مصراع دوم نیز چنین معنی میدهد که راست گویی به راستگویان نفع و فایده میرساند (اگر اشتباه میکنم حتما گوشزد کنید!). پیامِ اصلی داستان نیز به گمانم همین است...

ور نگویى عیب خود بارى خَمُش / از نمایش وز دغل خود را مکش
سخنِ حضرت حق را ادامه میدهد که : اگر نمیخواهی عیب خود را بگویی و نمایان سازی (برای حفظ آبرو)، لا اقل خاموش باش و به ریا و دغل کاری روی نیاور. بنده نمیدانم که آیا این سخنان شامل متن حدیث یا آیه ای از قرآن میشود یا خیر. چون با "گفت حق" شروع شده... به هر روی، اگر کسی میداند، خوشحال میشوم گوشزد کند.
بیت بعد نیز این مفهوم را کامل میکند:

راستى پیش آر یا خاموش کن / و آنگهان رحمت ببین و نوش کن
پیامِ بیت هم بسیار ساده است و بی نیاز به شرح و توضیح...
البته خیلی ها، مبحثی را باز میکنند به نامِ "دروغ مصلحتی" که بسیار مشهور هم هست. بنده هم منکر این نیستم که گاهی دروغ میتواند مفید باشد، اما بنظر من تکیه ی این داستان بیشتر بر محور "لاف زدن و خودستایی" میپردازد و نمیتوان صرفا از این داستان این برداشت را کرد که در نظر جناب مولانا دروغ گفتن از هر نوعش، نادرست و خطاست. (اما شاید در داستان ها و گفتار های دیگر این جناب، چنین چیزی وجود داشته باشد که بنده تا بحال ندیده ام... امیدوارم به مرور بتوانیم تمام داستان های مثنوی را بخوانم و بهمین صورت بازنویسی کنم.
از سخن حق میگذریم و دوباره جناب مولانا داستان را بدست میگیرد:

او به دعوى میل دولت مى کند / معده اش نفرین سبلت مى کند
کآنچه پنهان مى کند پیداش کن / سوخت ما را اى خدا رسواش کن
جمله اجزاى تنش خصم وى اند / کز بهارى لافد، ایشان در دى اند

"دولت" در اینجا به معنای ثروت و توانگری است (دولت معانی بسیار متفاوتی دارد که قطعا مستحضرید. من جمله: بخت و اقبال)
دوباره باز میگردیم سر خانه ی قبلی که شکم در حال نفرین سبیل بود...
یک نکته ی مهم دیگر اینکه:در لخت (=مصراع) دومِ بیت دوم، واژه ی "سوخت" در مفهوم گذرا به کار رفته. یعنی "سوزاند"... این گونه کاربرد افعال در ادبیات ما بسیار به کار رفته که جای شرح و توضیح بیشتر دارد که فعلا اطلاعات بنده اندک است. تا بدانجا پیش میرود که گاهی تشخیص گذرا یا ناگذر بودن یک فعل، مشکل میشود (در شاهنامه یکبار با این مشکل مواجه شده بودم. اگر یافتم، حتما درباره اش خواهم نوشت) البته بیشتر همین واژه ی "سوخت" در مفهوم متعدی و گذرا به کار میرود که تشخیصش آسان است...
باز هم جناب شاعر تاکید میکند که تمام اجزای بدنِ مرد خودخواه و لافزن، با او دشمنند. یعنی وقتی شما مشغول فریبکاری و ریاکاری هستید، شاید ظاهر خود را خوب جلوه دهید، ولی تمام اعضای بدنتان با شما دشمنی میکنند، و این مفهوم مهم و زیباییست. خوب است که این مصراع و این داستان را به خاطر بسپاریم و اگر گرفتار چنین مشکلی شدیم، یاد آوری کنیم...
یک اشاره ی کوتاه درباره ی "بهار" و "دی" بکنم که اینگونه استفاده ی نمادین از فصول هم در ادبیات ما بسیار کاربرد دارد. یعنی بهار فصل شادی و طراوت و نوزایی و ... است و در برابرش، زمستان فصل ناامیدی و مرگ و شکست و... تا جاییکه بنده میدانم پاییز نماد فراق یار و جداییِ موقت و از این حرفهاست (البته معانیِ دیگری نیز دارد). یک مثال در خاطرم هست از ادبیات معاصر که دقیقا همین واژگانِ "بهار و دی" در آن بکار رفته است.
تصنیفِ "بی همزبان" از جناب "جواد آذر" که استاد شجریان با صدای آسمانی خودش در آلبوم "سرو چمان" خوانده اند. در اوایل تصنیف چنین قطعه ای را میبینیم (یا میشنویم): «بهارِ مردمی ها دِی شد، زمانِ مهربانی طی شد» که بسیار زیباست و تایید کننده ی ادعای بنده. البته احتمالا بخاطر مراعات وزنی، شاعران، واژگانِ بهار و دی را در کنار هم می آورند... و گرنه درست ترش قرار دادنِ بهار و زمستان در کنارِ هم است... به هر روی، ترکیب زیبا و موثریست...

لاف، وا داد کرمها مى کند / شاخِ رحمت را ز بن بر مى کَنَد
آن شکم خصم سبیل او شده / دست پنهان در دعا اندر زده
کاى خدا رسوا کن این لاف لئام / تا بجنبد سوى ما رحم کرام

این ابیات هم تکرار مکررات است و معانیشان آشکار...
اصل ماجرا اینجاست:

مستجاب آمد دعاى آن شکم / سوزش حاجت بزد بیرون علم
معنا و مفهوم کلی بیت آشکار است. اما معنی دقیق مفردات لخت دوم را نمیتوانم بیان کنم. میتوانیم "علم" را بمعنی پرچم بگیریم...  بهرحال نکته ی جالب در بیت بعد است. دعای شکم مستجاب شد و ...

چون شکم خود را به حضرت در سپرد / گربه آمد پوست آن دنبه ببرد
البته بیت، لحنی طنز آمیز نیز دارد. میگوید که چون شکم خود را به حضرتِ حق سپرد، دعایش مستجاب گردید و گربه آن پوست دنبه را دزدید! البته پیش از این جناب مولانا ابیاتی دارد در حوزه ی اجابت دعا و ... که بنده نیاوردم. زیرا بطور کامل آنرا قبول ندارم و اگر میخواستم بیاورم باید دست به نقد و توضیح میزدم که موجب طولانی شدن سخن میشد. بهمین دلیل، سخن در این باره را به آینده موکول میکنم.

از پس گربه دویدند او گریخت / کودك از ترس عتابش رنگ ریخت
"عِتاب" به معنی خشم گرفتن و تندی کردن میباشد. و فکر میکنم مرجع ضمیر "ش" در این بیت، پدر کودک است. یعنی که کودک از ترس اینکه پدرش با مطلع شدن از ماجرا، بر او خشم بگیرد، رویش زرد شد!

آمد اندر انجمن آن طفلِ خُرد / آبروى مرد لافى را ببرد
گفت:آن دنبه که هر صبحى بدان / چرب مى کردى لبان و سبلتان
گربه آمد ناگهانش در ربود / بس دویدیم و نکرد آن جهد سود

این قسمت، اوج داستان است. پسر بچه با معصومیت و سادگی خاصی که از کودکان انتظار میرود، به مجلس پدرش می آید و تمام ماجرا ها را لو میدهد!
حالا به ادامه ی ماجرا توجه کنید:

خنده آمد حاضران را از شگفت / رحمهاشان باز جنبیدن گرفت
دعوتش کردند و سیرش داشتند / تخم رحمت در زمینش کاشتند
او چو ذوق راستى دید از کرام / بى تکبر راستى را شد غلام

حاضران را از این افشاگری کودکانه خنده آمد و دلشان برای مرد بیچاره سوخت و به رحم آمد. برای همین یک دل سیر او را میهمان کردند...
نکته ی اخلاقی داستان هم در بیت آخر است. آن فرد چون دید راستی اینهمه فایده دارد (ینفعن الصادقین صدقهم)، تصمیم گرفت که روش زندگی اش را تغییر دهد و دست از دروغ و لافزنی بردارد و بنده و نوکر راستی شود!

امیدوارم که از داستان و توضیحاتِ بنده خوشتان آمده باشد.

ما را از نظرات خود محروم نکنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1390ساعت 15:27  توسط امیرحسین | 
درود بر تمامی بازدیدکنندگان و خوانندگان این متن.

مطلب پیشین من دارای نکته ای تازه بود، و برای همین فکر میکردم که انتقادات بسیاری بر آن مطرح شود و دوستان براحتی ادعای بنده را نپذیرند.
اما شاید به دلایل زیر با چنین واکنشی روبرو نشدم.
اول اینکه: بازدید کنندگان این وبلاگ بسیار اندکند (که صد البته هرکدامشان به اندازه ی یک دنیا برای من ارزش دارند!)
و دیگر اینکه شاید همین بازدید کنندگان اندک بخاطر بر نخوردن به شخص بنده (!)، بر این ادعا خرده نگرفته اند (که اگر اینگونه است، خواهشمندم تعارفات را به کنار بگذارید.)
بگذریم که خوشحالم دست کم به دنیای اینترنت دسترسی دارم و میتوانم مطالبم را در این وبلاگ قرار دهم تا دوستان بخوانند و نظر بدهند...

به تازگی مطلبی خواندم که برایم خیلی عجیب بود! نامه ای از "فردریک انگلس"، از رهبران مشهور مرام مارکسیست به دوست و همکارش، " کارل مارکس" (همانطور که میدانید، این دو با هم دوستی و رابطه ی بسیار نزدیکی داشتند).
در این نامه جناب "انگلس" که یک آلمانی است (و چهره ی مطرحی هم هست) در باره ی زبان فارسی اظهار نظر هایی کرده بود که بنده را واقعا متعجب کرد.
بیشتر از این مقدمه چینی نمیکنم و شما را به خواندن مطلب زیر که از سایت "ایران بوم" برداشته ام، دعوت میکنم:

« کم‌تر کسی می‌داند که فردریش انگلس ، نزدیک‌ترین یار کارل مارکس، شیفته زبان فارسی بود و این زبان شیرین و آسان آموز را ستایش می‌کرد. او چندان شیفته‌ی زبان و ادبیات فارسی بود که یک پژوهش‌گر نامدار انگلیسی را که به ساحت شعر فخیم حافظ ( وادبیات فارسی) بی‌احترامی کرده بود، به باد سرزنش گرفت.

انگلس، در نامه‌ای که به تاریخ 6 ژوئن 1853 برای مارکس نوشت، کوشید بخشی از شیفتگی خود به زبان و ادبیات فارسی را به مارکس نشان دهد. او حتا بر این باور بود که زبان فارسی باید زبان جهانی باشد.\

در این‌‌جا ما با انگلس به‌عنوان دانش‌پژوه و اندیشمند، و نه نظریه پرداز مارکسیست سروکار داریم و با خواندن نامه‌ی او، در می‌یابیم چرا در آن زمان گستره‌ی کاربرد زبان فارسی از اروپای شرقی و امپراتوری عثمانی تا شبه قاره هند بوده است و با خواندن این نامه درمی‌یابیم بی‌توجهی به این زبان فخیم در روزگار ما تا چه اندازه مایه اندوه، و سزاوار سرزنش است. انگلس می‌دانست مارکس یهودی تبار و سامی‌ نژاد است، اما باوجود این آگاهی، ناخرسندی خویش را از زبان‌ های سامی (که عبری نیز جزو آن‌ها است) ابراز می‌کند.

انگلس خطاب به مارکس می‌نویسد:

چند هفته‌ای است که در پهنه‌ی ادبیات و هنر مشرق زمین غرق شده‌‌ام. از فرصت استفاده کرده و به آموختن زبان فارسی پرداخته‌ام. آن‌چه تاکنون مانع شده است تا به آموختن زبان عربی بپردازم، از یک سو نفرت ذاتی من به زبان‌های سامی است و از سوی دیگر وسعت غیرقابل توصیف این زبان دشوار با حدود چهل هزار ریشه که در دو تا سه هزار سال شکل گرفته.

برعکس، زبان فارسی، زبانی است بسیار آسان و راحت. اگر الفبای عربی نبود که همیشه پنج، شش حرف تقریبا یک صدا تلفظ می‌شوند و اعراب نیز روی کلمه‌ها گذاشته نمی‌شود که دشواری‌هایی در خواندن و نوشتن به‌وجود می‌آورد با این حال قول می‌دهم که در 48 ساعت دستور زبان فارسی را فرابگیرم. این هم به دلیل لجبازی با «پیپر»1 (Pieper) است . اگر او خیلی مایل است که با من به رقابت برخیزد، این گوی و این میدان. زمانی را که برای فراگیری زبان فارسی در نظر گرفته‌ام حداکثر سه هفته است، حال اگر آقای پیپر توانست در دو ماه این زبان را بهتر از من یاد بگیرد اذعان می‌کنم که او در زمینه‌ی فراگیری زبان از من به مراتب بهتر است.

برای «وایتلینگ»2 (Weitling) بسیار متاسفم که فارسی نمی‌داند، زیرا اگر آشنایی با این زبان داشت می‌توانست «آن زبان جهانی را که در آرزو داشته، بیابد». به عقیده‌ی من فارسی تنها زبانی است که در آن مفعول بی‌واسطه و با واسطه وجود ندارد.

در ضمن، حافظ پیر خراباتی را به زبان اصلی خواندن، لذتی دارد که مپرس ـ اما «سرویلیام جونز» با عشق وافری کلمات زشت و رکیک را در اشعار حافظ به‌کار برده است و همان اراجیف را به عنوان مثال و شاهد در کتاب Commentaras Poesis Asiaticae نقل کرده و به شعر یونانی درآورده است، جالب این جاست که او ترجمه‌ی همان کتابش را به زبان لاتین، ماورا وقاحت و پر از سخنان زشت و رکیک خوانده و رعایت نکردن عفت کلام دانسته. بدون شک جلد دوم از مجموعه آثار جونز دربارهٔ اشعار عاشقانه برای تو بسیار سرگرم کننده خواهد بود. اما بخش ادبیات فارسی آن به لعنت ابلیس هم نمی‌ارزد.

1-     ویلهلم پیپر (متولد 1826)، زبان‌شناس و روزنامه‌نگار، عضو اتحادیه کمونیست‌ها، جزو مهاجرینی که در لندن زندگی می‌کرد .

2-     ویلهلم وایتلینگ (1808) در آغاز شاگرد نجار بود، پس از آشنایی با مارکس و انگلس از کمونیست‌های افراطی شد و در سال 1849 به آمریکا مهاجرت کرد. او در آرزوی یک زبان جهانی بود و برای این منظور زبان آلمانی را پیشنهاد کرده بود، منتها با حذف مفعول بی‌واسطه و با واسطه.

\ این نامه در مجموعه آثار مارکس و انگلس قابل ارزیابی است.»
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 12:21  توسط امیرحسین | 
درودی دوباره بر یارانِ گرامی.
میخواستم درباره ی یک موضوع تازه صحبت کنم.
تقریبا همه ی ما امروزه واژه ی "خاور" را برابر شرق میگیریم و "باختر" را برابر غرب! اما آیا تمام متون ادبی و تاریخی ما این نکته را تایید میکنند؟!
با مثالی از شاهنامه آغاز میکنم(قسمتی که فریدون میخواهد جهان را بین سه فرزندش،بخش کند):

«نهفته چو بیرون کشید از نهان
 به سه بخش کرد آفریدون جهان
یکی
روم و خاور دگر ترک و چین
 سیم دشت گردان و ایران‌زمین
نخستین به سلم اندرون بنگرید
همه روم و خاور مراو را سزید» ابیات برگرفته از شاهنامه- چاپ مسکو (متاسفانه)

دقت کردید؟ واژه ی خاور در کنار روم آمده ؛ آیا ممکنست که در این بیت خاور به معنای شرق باشد؟! بسیار دور از ذهن است... زیرا هیچوقت پدری که کل جهان را در اختیار دارد، کشور روم را بهمراه بخشی از شرق به یک فرزند نمیبخشد. اگر بگوییم تاریخ نشان میدهد که از این کار ناگزیر بوده، این هم سخن نابجاییست. زیرا فریدون از همه نظر مختار بوده که جهان را چگونه تقسیم کند، هیچ اجباری و تهدیدی بر او وارد نبوده. سوما، به تناسب میان اجزا دقت کنید: "روم و خاور"، "ترک و چین"، "ایران زمین". آیا اگر خاور به معنای شرق باشد، از ارزش ادبی و هنریِ بیت کاسته نمیشود؟!
علیرغم تمامی اینها برای اینکه شما را مطمئن کنم، نظرتان را جلب میکنم به ابیاتی که از کلیله  و دمنه و سندبادنامه ی رودکی بجا مانده:

«از خراسان سر زَنَد طاووس وَش / سوی خاور میخرامد شاد و خوَش (اشاره به خورشید است)
یا...
مهر دیدم بامدادان چون بتافت / از خراسان سوی خاور میشتافت (این دیگر واضح است! مهر=خورشید)»

اینجاست که میبینیم ماجرا بیخ پیدا کرده و بشدت درباره ی تاریخچه و ریشه ی بسیاری از واژگانی که امروز بکار میبریم نیازمند پژوهش و تجدید نظر میباشیم!

من همین مقدار را برای آغازِ راه کافی میدانم. اما بدنیست که چهار جهت اصلی از نظر استاد فریدون جنیدی را بازگو کنم:
خراسان = مشرق
خاوران = مغرب
باختران = شمال ( ریشه: اَپاختَر)
نیمروزان = جنوب

در پایان هم به شما توصیه میکنم مقاله ی کوتاه جناب شهیدی مازندرانی را با نام "خاور و باختر در شاهنامه ی فردوسی" مطالعه نمایید.

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1390ساعت 16:42  توسط امیرحسین | 
معروف است که شیخ حسین دودی روزی در مسجد جامع اصفهان در میان مردم نشسته و سرش را روی زانوی خود نهاده و عبایش را بر سرش کشیده بود.
آقا در بالای منبر راجع به حرمت شراب و نهی از این عمل شیطانی سخنرانی میکرد و میگفت:
مردم چطور شماها میروید و شش عباسی میدهید و یک بطر شراب میخرید، در حالی که با این پول میشود یک خانواده را در یک شب از گرسنگی رهایی بخشید!
در این حال شیخ حسین سر از زیر عبا بیرون کرده گفت:
آقا شراب بطری یک قران است، ناظر جنابعالی آن یک عباسی را به جیب میزند!!!


                                                                                                             (چنته ی درویش)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 18:3  توسط امیرحسین | 
با سلام و درود.
بنا به پیشنهاد دوست بسیار گرامی ام ، سینا، میخواهم مقداری درباره ی غیبتم و دلایلش و مسائل مربوطه و نامربوطه سخن برانم (البته بنده را با امام زمان مشتبه نکنید!)
آخرین مطلبی که ارسال کرده بودم، مربوط میشود به 15 اردیبهشت ماه همین سال.
من بیش از یک سال و نیم میشد که این وبلاگ را راه انداخته بودم. البته آنروز ها با اینترنت لاک پشتی یا Dial up وبلاگ را بروز میکردم که دردسر های بسیاری داشت (مثل اینبار).
اما بخت ما چند ماهی طالع افتاد و صاحب Adsl شدیم. واقعا چه روزهایی بود!!! هنوز هم که به یادش می افتم لذت میبرم (!)
ولی گفته اند که هیچ وقت خوبی و خوش شانسی دوام نمی آورد. ( یعنی طمع مدار وصال دوام را) ... مجبور شدیم اسباب و اثاثیه را بکشیم و از خانه ای به خانه ی دیگر برویم که متاسفانه با خبر شدیم در آن ناحیه به هیچ وجه من الوجوه نمیتوان Adsl آورد. تا بحال چنین چیزی را ندیده بودیم... (گویا بخاطر سازمان دولتی ایست که در نزدیکی برزنمان است و موجب شده که بطور اشتراکی از خطوط تلفن استفاده شود و نتوان Pci را به Digital برگرداند و بالعکس). سرتان را نمیخواهم درد بیاورم و گرنه ماجراها داشتیم و خون دلها خوردیم. تمام تابستان را در این امید بودیم که با محبوبمان( Adsl را میگویم) بسر بکنیم.به هزار در کوبیدیم ولی جوابی نشنیدیم...
از دیروز با هزار سعی و زحمت و بطور اتفاقی موفق شدم که با Gprs گوشی بتوانم به دنیای وب قدم بگذارم. که این هم خیلی دردسر دارد. مدام قطع و وصل میشود و ... . ولی باز هم ارزشش را دارد. از این رو امیدوارم که بتوانم در حد بروز رسانی وبلاگ و سر زدن به دوستان، فعالیت کنم (و همین نیمچه توان را هم از ما نگیرند!).
در این مدت که نبودم خیلی دوستان را از دست دادم و خیلی ها هم مرا فراموش کردند. امیدوارم که بتوانم دوباره با آنها ارتباط داشته باشم و از دانششان بهره ی کافی و وافی و شافی را ببرم. همینطور امیدوارم که بتوانم دوستان جدید پیدا کنم...
شاید در آینده بیشتر توضیح دادم که بر من چه گذشت... و چه میگذرد

ما را از نظرات خود محروم نکنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 14:54  توسط امیرحسین | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
درود بر بازدید کنندگان وبلاگ.
در این وبلاگ نوشته های مختلفی در زمینه هایی همچون: ادبیات (بویژه شاهنامه و مثنوی مولانا )، فلسفه، تاریخ (بویژه تاریخ ایران)، حکایتهای مختلف و گاهی هم موضوعات متفرقه موجود است. بیشتر نوشته ها از خودم است، ولی اگر از جایی دیگر برداشت و یا اقتباس شد (که کم هم پیش نمی آید)، حتما منبع ذکر میگردد.
به یاری یزدان اگر توانی بود و امکان دسترسی به وب داشتم، نرم نرمک کار را ادامه میدهم. (البته بسیار پیش می آید که بدلیلی مشکلات فنی و غیر فنی، ارتباط من از منزل قطع میگردد. اگر دیدید مدتی بروز نشدم، دلیلش بی شک همینیست که عرض شد!)
ناگفته معلوم است که نظرات و انتقادات و پیشنهادات شما برای بنده یک دنیا ارزش دارد و مفید است...
امیدوارم که وبلاگم توانسته باشد رضایت خاطر شما را جلب کند بطوریکه باز هم به ما سر بزنید...


پیوندهای روزانه
تولدی دیگر
مزدشت
شکر آقا
گلچین
آرمان شهر
نوازش خیال
شهروند دردمند
برج خشتی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1391
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
دی 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشیو موضوعی
زندگی
سرگرمی و دانستنیها
فلسفه و ادبیات و ...
حکایات و لطایف
فردوسی و شاهنامه
مولانا و مثنوی
دانلود موسیقی
نظر سنجی
روانشناسی
برچسب‌ها
حافظ (1)
پیوندها
کتابخانه بین المللی (حاوی pdf های مفید)
طرفداران شجریان
بانک سخنان بزرگان
باشگاه اندیشه
تاریخ و تمدن باستان
شبکه کتابخوانان حرفه ای ایران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM