«باحال بودن» در فرهنگِ ما یعنی چه؟

فرهنگِ ایران هم بمانندِ همه‌ی فرهنگ‌هایِ دیگه ابعادِ گوناگونی داره. اما یه سری «ارزش»ها هستن که نسبت به ارزش‌هایِ دیگه در مرتبه‌ی بالاتری قرار دارن.

«ارزش» چیه اصلا؟

هرچند «ارزش» یه اصطلاحِ علمی و جامعه‌شناسانه‌ست، ولی همه‌ی ما کم‌وبیش معناش رو درک می‌کنیم. ایکاش بیشترِ واژه‌هایِ علمیِ ما اینطوری بودن.

بعضی‌ها بجایِ ارزش می‌گن «آرمان» یا «ایده‌آل»! اما بنظرِ من واژه‌ی «ارزش» از همه‌ی اینها منظور رو بهتر می‌رسونه. همه‌ی ما یکسری ارزش‌ها داریم و مهمترین نکته‌ای که در این مورد باید به یاد داشته باشیم اینه که:«ارزش‌هایِ ما به رفتارِمون جهت میده»

یعنی اگه در فرهنگی «کار و کوشش» یه «ارزش» باشه، اعضایِ اون فرهنگ نسبت به فرهنگ‌هایِ دیگه کوشاتر ان. اما در برخی فرهنگ‌ها هم «تنبلی» یه ارزشه. مثلا همین ایرانِ خودمون.

پس یکی از بهترین راه‌ها برایِ بررسیِ عواملِ پیشرفت یا عقب‌موندگیِ یه جامعه، اینه که ببینیم چه ارزش‌هایی بر اون جامعه حکمفرماست.

من در این مطلب در نقشِ یه جامعه‌شناس ظاهر نمی‌شم. بلکه خودم رو بعنوانِ یه «بیینده/ناظر/مشاهده‌گر» در نظر می‌گیرم. شاید مشاهداتِ من از‌پایه اشتباه باشه.

بینِ مردمِ ما اصطلاحی رایجه بنامِ «باحال»بودن! شاید منظور از «حال» در این اصطلاح همون «زمان»ِ حال باشه. کسی که «باحال»ه یعنی داره از زمانِ حالش بهتر از بقیه استفاده می‌کنه(دم غنیمت دان که عالم یک دم است / هر که با دم همدم است آن آدم است!!). شاید هم منظورشون اینه که مشارٌالیه «حال و حوصله»ی زیادی داره. بگذریم که بحثِ اصلی اصلا این نیست!!

«باحال»بودن در فرهنگِ ما چیزِ خوبیه. شاید اگه کمی مسامحه به خرج بدیم بشه گفت که «باحال بودن» برایِ بیشترِ ما یه ارزشه. جوونها همه سعی میکنن که از همدیگه در زمینه‌ی باحال بودنْ گویِ سبقت رو بدزدن!

حالا من می‌خوام بعضی از ویژگی‌هایِ یه جوونِ باحال رو اینجا بنویسم(البته باید به این نکته دقتِ وافی به خرج بدین که مشاهداتِ من بیشتر به «پسر»ها اشاره داره. درباره‌ی ارزش‌ها و هنجارهایِ حاکم بر دخترها من چیزِ زیادی نمیدونم):

- جوونِ باحال کسیه که زیاد درس‌خون نباشه. بعبارتی «خرخون» نباشه. خرخون بودن و باحال بودن از نظرِ منطقی، یه ترکیبِ «مانعة‌الجمع» هستن! یعنی نمی‌شه اونا رو در کنارِ هم قرار داد.

- از اون بدتر جوونِ باحال نباید اهلِ خوندنِ کتابِ غیرِ درسی باشه. کتابِ غیردرسی رو فقط جوونایِ دیوونه و بیکار می‌خونن. کسایی که به فکرِ آینده‌شون نیستن. البته مگر اینکه یه رمانِ عاشقانه باشه. «م.مودب‌پور» خوندن برایِ باحال شدن از واجباته!

- یکی از بزرگترین ننگ‌ها برایِ یه جوونِ باحال اینه که سرِ کلاسِ درس ساکت بشینه. یا اینکه در تمامِ طولِ سال هیچ‌وقت «غیبت» نداشته باشه.

- جوونِ باحال باید حتما یه گوشی داشته باشه و نصفِ اوقاتش رو با SMS دادن سر کنه.

- جوونِ باحال اصولا باید نوشته‌هاش رو (چه در SMS ها و چه در اینترنت و شبکه‌هایِ مجازی‌ای همچون فیسبوک) حتی‌الامکان بصورتِ پینگلیش تایپ کنه! اگه به هر دلیلی می‌خواد فارسی بنویسه، نباید به هیچ وجه از این نکته غافل بمونه که در پایانِ هر جمله از نشانه‌هایِ :) یا :-D یا LOL و مواردِ مشابه استفاده کنه. حتی اگه هیچ طنزی در جمله‌ش بکار نرفته باشه. البته اخیرا استفاده از «خخخخخخخخخخخخخخ» هم بینِ قشرِ باحالِ مملکت داره جا میفته!

- یکی از بهترین راه‌ها برایِ اثباتِ باحال بودن اینه که دیگران رو دست بندازه و مسخره کنه. فرقی نمی‌کنه: پیر، جوون، دختر، پسر ...

- از احکامِ واجبه و لایتغیّر برایِ هر پسرِ باحال اینه که به هر دختری که تو خیابون یا جاهایِ دیگه می‌بینه «متلکی»، «کنایه‌ای»٬ یا بقولِ خودشون «تیکه‌ای» بندازه! اصلا مرزِ باحال بودن و نبودن همین موردیه که بهش اشاره شد!

- یه جوونِ باحال حتما باید «جوِّ» حاکم بر جامعه‌ی باحال‌هایِ ایران رو بشناسه و مطابق با همون «جو» یا «موج» حرکت کنه. بهترین مکان هم برایِ شناساییِ این جَو «فیسبوکه». مثلا آدمایِ باحال باید «اصلا» رو بنویسن «اصن». یا (با عرضِ پوزش) «کثافت» رو بنویسن «کصافط»! همچنین طبقِ جدیدترین آمارهایی که بدستِ من رسیده، استفاده از عبارتِ «محو شدن در افق» فعلا جزوِ Update شده ترین هاست.

- از افتخاراتِ یه جوونِ باحال اینه که تو دانشگاه هیچی درس نمی‌خونه و شب‌ها رو تا صبحْ با باحال‌هایِ دیگه بیدار می‌مونه و با دوستاش ورق بازی میکنه یا قلیون می‌کشه.

- یه جوونِ باحال باید ماشین یا موتورسیکلت داشته باشه. یا اگه خودش نداره، با کسی که ماشین یا موتورسیکلت داره دوستِ صمیمی باشه.

- یه جوونِ باحال حتما باید اهلِ تابوشکنی هم باشه. از کوچکترین فرصت هم برایِ استفاده از فحش‌هایِ رکیک نباید دریغ بکنه! هرچی فحشْ رقیق‌تر باشه، میزانِ باحالیِ جوون هم بیشتر می‌شه.

 

اینهایی که من گفتم همه حکمِ «مشتی از خروار» رو داشتن. فکر میکنین که چنددرسد از جوونای هم‌سن‌وسالِ من این ویژگی‌ها رو دارن؟ از تعدادِ کلِ جوون‌هایِ کشور، معتادها و اونایی رو که می‌خوان خودکشی کنن بردارین و ببینین چقدر جوون باقی می‌مونه و چقدر از همون جوونایِ باقی‌مونده جزوِ این دسته‌ ان؟

و مگه همین نسلِ جوون نیست که پایه‌هایِ اقتصادی/اجتماعی/علمیِ کشور رو می‌سازه؟ آیا با چنین ارزش‌هایی که بر چنین نسلی حکمفرماست، می‌شه انتظار داشت اوضاع‌ِ کشور بهتر از اینی که هست باشه؟

حالا به این نکته هم خوب فکر کنین که چنددرسد از انقلابیون رو همین نسلِ جوون با همین ارزش‌ها تشکیل می‌دن؟

من نمی‌خوام کسی رو تبرئه کنم. این جوونا(که البته خودم هم جوون ام) خودشون کاملا مقصر نیستن. این ارزش‌ها و الگوها رو خودِ جامعه به اونا القا می‌کنه. خودشون که ذاتا نمی‌خوان اینطوری باشن، البته بجز عده‌ی معدودی!

اگزیستانسیالست‌ها معتقدن که هر انسانی خودش مسئولِ سرنوشتشه. اما یافته‌هایِ روان‌شناسانه و جامعه‌شناسانه این دیدگاه رو با قدرتْ رد می‌کنه. هر کسی تنها وقتی مسئولِ سرنوشتِ خودشه که به «خودآگاهی» رسیده باشه. یعنی وقتی که از این حالتِ بسته بیرون بیاد. بتونه خودش رو و رفتارهاش رو نقد کنه. بتونه ارزش‌هایِ حاکم بر اجتماع رو نقد کنه.

وظیفه‌ی یه روشنفکر و نویسنده‌ای که به خودآگاهی رسیده، اینه که دیگران رو هم هشیار کنه. در دورانِ قاجار یکسری از این روشنفکرها پیدا شده بودن، ولی حیف که «دولتِ مستعجل» بودن!

برایِ اینکه یه جامعه‌ی بهتر داشته باشیم(که قطعا آرزویِ همه‌ی ماست) باید قدرت «نقدکنندگی» و «نقدشوندگی» رو بالا ببریم. از این راه، شاید بتونیم ارزش‌هامون رو دوباره موردِ بازبینی قرار بدیم و از پایه دگرگونش کنیم.

از این ببعد نوشته‌هایِ من هم بیشتر در همین راستا قرار می‌گیره. نقدِ ما و نقدِ دیگران.


--- پیوندهایی به بیرون:

درباره‌ی فرهنگِ «دم‌غنیمت‌دانی» این(+) نوشته سودمنده(هرچند با نویسنده‌ش کاملا موافق نیستم)

خوندنِ این(+) هم سودمنده. درباره‌ی همین فرهنگِ خودمون. اصولا بچه‌باحال‌ها باید «زرنگ» هم باشن. «زرنگی» در فرهنگِ ما یعنی چی؟ یعنی هرچی می‌تونی بیشتر و بیشتر از این و اونْ بچاپی!




بازگشایی و تغییرِ رویه

با درود.

در نظر دارم که روشی نوین به کار ببندم.

می‌خوام در این وبلاگ از زبانِ عامیانه استفاده کنم و تلاش کنم مطالبی درباره‌ی «فلسفه» یا «جامعه‌شناسی» یا «اقتصاد» یا دانش‌هایِ دیگه به‌زبانِ ساده بنویسم.

فعلا هم در نظر دارم که مطالب بصورتِ پله‌پله جلو بره. البته چون در این زمینه بی‌تجربه و «خام» هستم، ممکنه خیلی زود شکست بخورم. با این‌حال، تلاشم رو می‌کنم.


تا نوشتارِ بعدی... بدرود.

در پیرامون ادبیات

درود بر تمامی دوستان و همراهان.

در مطالب پیشین - بنظر خودم - بیشتر به حافظ و فردوسی و مولانا پرداخته ام.
اما میخواهم در این فرصت از ادبیات و نظرات خودم درباره ی این علم (اگر بتوان آنرا "علم" نامید) بگویم. به این امید که مطالب موجود در این وبلاگ بصورت "هدفمند" عرضه گردد (هر چند خود بیشتر از هر کس دیگر میدانم که نمیتوانم زیاد "منظم" و "هدفمند" کار کنم! در بیشتر ابعاد زندگی من بطور کلی انسانی "پریشان" هستم!)!
بسته به اطلاعات خودم و ذوق مخاطبان، این سری مطالب میتواند ادامه داشته باشد و یا اینکه در همین یک پست متوقف شود.
از مقدمه چینی در میگذریم و به سرعت میرویم بر سر اصل مطلب!
مهمترین پرسشی که اینجا با آن روبروییم - بزعم بنده - اینست که آیا ادبیات در دنیای امروز کاربردی دارد؟! (فکر میکنم این پرسش از پرسش بنیادی "ادبیات چیست؟" هم مهمتر باشد)
حدود چند ماه پیش بود که -در کتابی- نقل قولی از دیوژن (فیلسوف کلبی مشرب مشهور) خوانده بودم بدین مضمون : « چرا اوقات خود را به خواندن رنج ها و مشقات ادیسه، به هدر میدهید و از رنجهای خویش غافل میمانید؟»
همان لحظه شروع کردم به نوشتن یادداشتی در این زمینه که اکنون هرچه میجویم آنرا نمی یابم.
بگذریم؛ شاید لبه ی تیز انتقاد دیوژن، تنها متوجه هومر و افسانه سرایان مشابه او باشد، نه کل آنچه ادبیات میخوانیم.
در هر حال، باید پذیرفت که امروزه رابطه ی مردم -بویژه نسل جوان - با ادبیات بسیار نگران کننده است.
آیا براستی ادبیات در دنیای امروز - که عصر پیشرفت و تکنولوژی است - بی فایده است؟!
بگذارید ابتدا تعریفی از ادبیات ارائه دهم که شاید از دید اهل منطق متضمن "دور" باشد، اما برای پیشبرد مقصود ما کفایت میکند. من ادبیات را آن  «کیفیات مشترک میان نوشته های ادبی» فرض میگیرم و البته این تعریف نباید زیاد هم "بی راه" باشد. زیرا مردم ما کم و بیش با نام بسیاری از آثار ادبی آشنا هستند و یک تصور کلی با شنیدن نام "ادبیات" در ذهنشان نقش می بندد. بحث و جدل برای یافتن تعریف جامع و مانع برای مفاهیمی چون ادبیات، هنر، علم، فلسفه و موارد مشابه بنظر من کاریست بی هوده و کم فایده. دیگر بیش از این نمیگویم که از بحث خارج میشویم.
با این تعریف میخواهیم بدانیم که آیا عمر ادبیات - یا دست کم بخش کهن آن - به پایان رسیده است یا خیر.
البته من نیامده ام که با یک نوشتار چند بندی دفاع محکمی از ادبیات کرده و آنرا به شکوه و ارج گذشته اش باز گردانم. اولا که وسعت اطلاعاتم در این حد نیست و ثانیا برای رسیدن به چنین هدفی باید کتابهای قطوری نوشته شود.
پس به طرح یکسری دغدغه ها و نظرات اکتفا میکنم و باقی سخنان را موکول به آینده میکنم.
استاد "کزازی" تعبیر جالبی دارند. ایشان میگویند ادبیات به منزله ی روحی است که در کالبدِ بی جانِ زبان دمیده میشود و آن را بارور میکند.
اگر دقت کنیم افرادی که با ادبیات و متون ادبی بیشتر سر و کار دارند در فن بیان و رساندن مقصود خود به مخاطب، بهتر و موفق تر عمل میکنند. این را میتوان یک فایده ی بزرگ برای ادبیات دانست (قبول ندارید؟)
ضمنا، به نظر من ادبیات در نوع خود میتواند یک نوع هنر باشد. هنر، آنگونه که من درک کرده ام، سر و کارش با روح ( یا کیفیاتی که ما آنرا "روح" مینامیم) است . من فکر میکنم که بشر بدون توسل به ادبیات و هنر نمیتواند رضایت خاطر خود را فراهم کند.
از تمامی اینها که بگذریم، بشر تا به چیزی "نیاز" نداشته باشد، آنرا خلق نمیکند. اینکه میبینیم هنوز هم نامی از ادبیات باقی است و هستند کسانی که از خواندن شاهکارهای ادبی لذت میبرند، حکایت از "نیاز" بشر به ادبیات دارد.

به امید روزی که جوانان کشورمان پیوندشان را با ادبیات و فرهنگ گذشته ی خود محکم کنند.

شاد و پیروز و سربلند باشید.

اندکی درباره ی حافظ + آدرس مقاله ی "شمول معنایی شعر حافظ و تاویلهای یکسونگرانه"

باز هم درود.
حدود چند روز پیش بود که در سایت "کلوب" با یکی از اعضا درباره ی حافظ تقریبا مناظره ای درگرفت (که شاید هنوز هم ادامه داشته باشد). میتوانید برای مشاهده ی این مناظره به آدرسی که در پایان متن یاد خواهد شد بنگرید.
پس از آن بود که احساس کردم به مطالعه پیرامون حافظ ، این سرمایه ی بزرگ کشورمان، نیازمندم. اکنون هم میخواهم درباره ی او مطالعه کرده و مطالبی در وبلاگ بنویسم. این کار از چند جهت سودمند است. یکی اینکه باعث ایجاد تنوع در مطالب وبلاگ میشود، دیگر اینکه اطلاعات ما را بالا میبرد و با "رند" بزرگ کشورمان آشنا میکند.
امیدوارم که بررسی و تحقیق پیرامون شخصیت های بزرگ کشورمان ادامه پیدا کند.
بیش از این اطاله ی کلام را روا نمیدارم و به اصل میپردازم.
شاید درباره ی حافظ بهترین توصیفی که سراغ داشته باشم، مطلب استاد ندوشن است در مقدمه ی کتاب "تامل در حافظ" که چنین است:
« اگر حافظ را "نامورِ ناشناخته" بخوانیم، حرف نابجائی نگفته ایم، زیرا بیشتر از هر گوینده فارسی زبان درباره اش حرف زده شده است، بی آنکه درست روشن گردد که چه میخواسته است بگوید . . . با آنکه به زبان فارسی سخن گفته و بسیار شیرین و روان سرائرش را بیان کرده، چرا باید اینگونه نا روشن باشد؟» و در ادامه هم به نکته ی بسیار جالب و تامل برانگیزی اشاره شده « چنانکه میدانیم، با سواد و بی سواد، دین دار و بی دین، عارف و متشرع، در نگارخانه اندیشه او به هم میرسند، در حالی که همه آنها او را قبول دارند، ولی همدیگر را قبول ندارند»
نمیدانم آیا شما هم تابحال به این نکته دقت کرده اید که هم افراد عامی و کم سواد جامعه حافظ میخوانند و هم تحصیلکرده های دانشگاه، هم دینداران و متشرعان حافظ میخوانند و هم بی دینان یا "کژ دینان" ؟! واقعا چه سری نهفته است در کلام این رند شیرازی که تا به این حد محبوب دلها شده؟! خود استاد ندوشن در ادامه میگویند « من جوابی که برای خود یافته ام آنست که او سخنگوی مردم ایران و تاریخ ایران است» و البته که این دلیل، یکی از دلایل عظمت حافظ است اما همه اش نیست. استاد خرمشاهی در کتاب "در چهارده روایت" دلایلی را برای ماندگاری حافظ باز نموده اند که بعدا به آن خواهیم پرداخت.
اکنون میخواهم این را بگویم که "ایهامی" سخن گفتن حافظ را نباید در زمینه ی پیدایش طیف گسترده ی خوانندگان او بی تاثیر دانست. زیرا حافظ بر خلاف برخی شاعران دیگر مانند مولوی، صراحتا اندیشه های فلسفی و عرفانی و جهانبینی خود را ابراز نکرده است. استاد زرین کوب در کتاب ارزشمند خود "از کوچه رندان" (که در آینده از آن بسیار استفاده خواهد شد) مرقوم فرموده اند که « با این همه تحقیق که در احوال وی کرده اند، با این همه تفسیر که بر اشعارش نوشته اند، هنوز که میداند وقتی وی از "عشق" و "شراب" صحبت میکند مقصودش شوق و مستی اهل راز است یا شراب و شاهد شیراز؟ » و این نیز سخن درستی است.
تا اینجا هر چه گفتم تقریبا در آن مناظره موجود بود. اما در حد مقدمه بنظر لازم می آمد.
اگر بخواهیم درباره ی حافظ تحقیق کنیم و بنویسیم، نخست باید او را هم یک "انسان" بدانیم مانند همه ی انسان های دیگر. یعنی نباید از او یک چهره ی "مقدس" بسازیم (چنانکه بعضی میسازند). در خاطر دارم روزی با چندی از اقوام درباره ی مصراع "الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها" میگفتم و بدین نکته اشاره کردم که برخی گفته اند این مصراع از "یزید بن معاویه" است! همینکه مخاطبان چنین چیزی را شنیدند، شروع کردند به گزیدن لب و دهان و اظهار داشتند که استغفرالله. حافظ کجا و یزید کجا!؟ این غیر ممکن است... کفر است! و سخنانی که خودتان بهتر میدانید. این نمونه را آوردم که بگویم هنوز هم کم نیستند افرادی که چهره ای قدسی از حافظ در ذهنشان مجسم میکنند و البته از این بابت گناهی بر آنان نیست. همه ی مشاهیر - کم و بیش - مورد چنین تحریف های شخصیتی قرار گرفته اند! شاید برای نمونه دسته ای از حکایات افسانه آمیز که درباره ی مشاهیر روایت میکنند را نقل کردیم!
اگر به نکته ای که گفته شد دقت کنیم و سپس بدون پیشداوری به بررسی زندگی و اندیشه ی حافظ - تا جاییکه منابع اجازه میدهند - بپردازیم، به نتایج جالبی خواهیم رسید. من نمیخواهم که به منابع دست اول تاریخی درباره ی زندگی حافظ شما را ارجاع بدهم. زیرا معتقدم درباره ی آنها تحقیق کافی به عمل آمده و اگر ما همین تحقیقات را هم بررسی کنیم میتوانیم استفاده های فراوان ببریم. برای نمونه من خودم از منابعی چون "تامل در حافظ" و "از کوچه رندان" و یا "حافظ (اثر استاد خرمشاهی)" و تعدادی سخنرانی و مقالات پراکنده استفاده میکنم که به گمانم برای بدست آوردن یک شناخت مناسب از حافظ، کافی هستند.
در این جلسه تقریبا خط مشی و روال کاری خود را مشخص کردم تا در آینده نیاز به بازگو کردنشان نباشد.

خوشحال میشوم مرا از نظراتتان درباره ی حافظ مطلع کنید و یا با معرفی منابعی به میزان مطالعاتم وسعت و غنا ببخشید (البته مورچه چیست که کله پاچه اش چه باشد!)!


پس از آن مقدمه، نظرتان را جلب میکنم به متن سخنرانی ای از استاد اصغر دادبه که هرچند طولانی است، ولی مفید است. اگر حوصله نمودید، حتما به آن سر بزنید و بخوانید.
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/adabiat/3431-shomol-manai-sher-hafez.html

ضمنا، این هم آدرس مناظره ی من با یکی از اعضای سایت کلوب ( که البته کامل نیست)
http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/hafeza/topicid/1779373

چرنیشفسکی و شاهنامهٔ فردوسی

درود بر بازدیدکنندگان گرامی .
روند کارم بر این است که هر از گاهی، اگر در سایتهای متفاوت (که البته تعدادشان محدود است) مطلبی بسیار جالب یافتم، در اینجا قرار دهم. اما بهیچ عنوان مایل نیستم که وبلاگم، صرفا کپی از جاهای دیگر باشد. از این رو همواره سه شرط زیر را دستور کار خود قرار خواهم داد:
- بخشِ کپی از جاهای دیگر، با فاصله قرار بگیرد و حتما میان چنین بخش هایی حداقل دو سه پست از خود بنده نوشته شود.
- تنها مطالبی را در این بخش قرار خواهم داد که بسیار مفید و جالب باشند. (شاید گاهی دست به خلاصه کردن متن هم بزنم که در آن صورت حتما ذکر خواهد شد)
- خود نیز مقدمه و توضیحاتی به مطلب یاد شده بیفزایم.
با عنایت به سه شرط یاد شده و درخواست توفیق از همراهان گرامی کار را ادامه میدهم.
نخست منبع اصلی را ذکر کنم که "فصلنامه ی هستی" میباشد (در انتهای مقاله آمده)... منبع فرعی هم، سایت ایران بوم است که پیش از این در پست "انگلس و ادبیات فارسی" بدان اشاره شده. سایت بسیار ارزشمندی است. حتما به آن سر بزنید.
درباره ی جناب چرنیشفسکی و مقام او، مقاله توضیحات درخوری عرض کرده و بنده را توان افزودن چیزی بر آن نیست. تنها میتوانم اینرا یاد آور شوم که مهمترین اثر وی "چه باید کرد" است که البته در مقاله هم ذکر شده. امیدوارم روزی کتاب بدستم برسد و افتخار خواندن آن را داشته باشم...
توصیفات و تمجیداتی که جناب "چرنیشفسکی" از زبان فارسی و شاهنامه کرده برایم بسیار تا بسیار عجیب و حیرت انگیز است.
امیدوارم با خواندن آن این احساس به شما نیز دست بدهد...
بفرمایید:

« کارل مارکس در دفتر کار خود تصویر چرنیشفسکی را در قاب ساده کوچکی آویخته بود‌. زندگی طولانی و پُر فاجعه چرنیشفسکی و روح شکست ناپذیر او ، مارکس را سخت مجذوب خود کرده بود و به همین دلیل سبود که برای آزادی وی هرمان لاپتین را ( با اسناد جعلی ) از لندن به سیبری می فرستد تا بتواند وی را از آنجا فراری سازد. اما دریغ که هرمان لاپتین خود نیز شناخته و گرفتار همان «مزار روحی روس»  که مارکس به سیبری عنوان داده بود می شود . مارکس بعد از بر باد رفتن این نیت نیک خود ، در دلش این آرزو را پروراند که در خصوص راه پُر فاجعه زندگی  اندیشه های طوفانی چرنیشفسکی  اثری بنویسد و این بسیار شگفت است که مارکس برای بهره گیری از شیره ی نوشته های چرنیشفسکی منتظر ترجمه آلمانی آن‌ها نماند و زبان روسی را آموخت و تنها با کوشش خویش آثار چرنیشفسکی را از روسی به آلمانی برگرداند .
انگلس در باره‌ی چرنیشفسکی می‌گوید « وی بزرگترین متفکر روس است و روسیه از بسیاری جهات بی اندازه  بدو وامدار است و مرگ او لکه ی ننگی بر دامن الکساندر دوم خواهد ماند » و لنین نیز در باره‌ی او می‌گفته است « چرنیشفسکی راهبر روند انقلاب و دموکراسی در تاریخ معارف پروری روسی طی سال های دهه 60 قرن نوزدهم است . این چرنیشفسکی با داستان « چه باید کرد » خویش وجود مرا زیر و رو کرده است »
در اینجا بی اختیار این سئوال پیش می آید که چرنیشفسکی که این‌گونه بانیان کمونیسم علمی را به سخنی مجذوب ساخته ، از کدام سر چشمه های تمدن جهانی بهره گرفته است . کدام روند تمدن جهانی در شکل دادن به اندیشه های فلسفی ، تاریخی و انقلابی او اثر گذار بوده است . در این بین نقش تمدن ایرانی در سرشت و سرنوشت چرنیشفسکی چیست . و به چه سبب چرنیشفسکی نُه ساله به آموختن زبان فارسی و در سیزده سالگی به آموختن شاهنامه ی فردوسی کمر بسته است .
چرنیشفسکی در یک خانواده ی گرم و فرهنگی به دنیا آمد . پدر ، یک روحانی بود که از تاریخ و ادبیات تاتاری بسیار خـوب با خـبر و بهره ور بود و زبان های زیادی از جمله فرانسوی و لاتینی را نیک می دانست و از این رو مشتاق بود پسرش زبان های زیادی بیاموزد و به ویژه در زبان و ادبیات تاتاری به کمال برسد اما مادر چرنیشفسکی گالیوبیوا بر خلاف شوهرش قلباً آرزو داشت که پسرش در دنیای زبان و ادب فارسی کمال یابد و سپس در بخش زبان و ادب فارسی دانشگاه پترزبورگ تحصیل کند و در این باره با سرسختی تمام کوشش می‌کرد . وی به شوهرش می‌گفت « نیکلای نباید زبان تاتاری بیاموزد ، زیرا در این زبان آثار علمی وجود ندارد»
 
سر انجام مادر پیروز شد و برای پسر نُه ساله‌اش یک استاد ایرانی زبان فارسی که تاجری پرتقال فروش بود یافت . خاوانسکی می‌گوید « چرنیشفسکی علاقه ی زیادی داشت که فارسی بیاموزد از این رو برای او یک تاجر پرتقال فروش را پیدا نمود . این مرد ایرانی هر شام ، پس از اتمام کار های تجاری ، راه منزل چرنیشفسکی را در پیش می گرفت‌. چون وارد خانه می شد ، در درآمدگاه ، کفش هایش را کنده ، با پای برهنه بر ایوان و رو بروی چرنیشفسکی جوان چهار زانو می‌نشست و سپس آموزش زبان فارسی را آغاز می‌کرد و چرنیشفسکی نیز آن چنان با شوق این زبان را می آموخت که اهل خانواده شگفت زده شده بودند . این تاجر پرتقال فروش شاهنامه را نیک می‌دانست و طی دوران آموزش زبان فارسی از آن کتاب نیز برای وی شعر هایی می خواند . سر انجام پس از مدتی چرنیشفسکی زبان فارسی و سپس در پی آن زبان های ترکی و عربی و یهودی باستان را نیز آموخت ولی همواره بیشترین توجه را به زبان فارسی معطوف می‌کرد و همین باعث می شد طی سال‌های بعد چرنیشفسکی در بازار به دنبال تاجران ایرانی که دانا تر از پرتقال فروش بودند برود و از هم‌گویی با آنان بهره ی بیشتری برای آموختن زبان فارسی و آشنایی با فرهنگ ایران ببرد .
چرنیشفسکی پس از پایان دوره‌های نخستین وارد دانشسرای ساراتوف شد و در آنجا کتاب های گلستان ، شاهنامه ، چند غزل از حافظ ، یوسف و زلیخای جامی‌، پند نامه عطار و پند نامه ی سهیلی را خواند و پس از پایان دوره ی دانشسرا با پشتیبانی مادرش وارد دانشگاه پترزبورگ شده و در رشته سخن شناسی عمومی بخش خاور شناسی به ادامه‌ی تحصیل مشغول شد . وی سرانجام در سال 1851 دبیر دبیرستان ساراتوف شد و مدیر دبیرستان از این بابت بسیار خشنود بود . در این دبیرستان چرنیشفسکی ادبیات روس را با ادبیات شرق تلفیق کرد و جای دارد که یاد‌آور شویم ادبیات شرق برای چرنیشفسکی تنها عبارت بود از ادبیات یونان و ادبیات فارسی و شاهنامه و دیگر هیچ . وارانوف از شاگردان دبیرستان ساراتوف که بعد ها منشی شخصی چرنیشفسکی و هم نویسنده ی نام آوری شد می گوید « نیکلای چرنیشفسکی ، شنوندگان خُردسال خود را به هیجان می آورد و احساسات شاعرانه  آن ها را بیدار می‌کرد ... یادمان است که چون او داستان رستم و سهراب را با هنری والا و حیرت انگیز می خواند همه اشک از دیده می‌ریختیم . . .   او گویی به هیبت قهرمانان فردوسی درمی آمد و مطابق مضمون و ماهیت هر یک از چهره ها ی اثر ، صدای خود ، آهنگ شعر خوانی و گردش روحی و جسمانی خود ( قدم زدنش را ) تغییر می داد . گویی که در روند رویداد و عالم تصویر فردوسی حلول کرده باشد » و این کار آنچنان عظیم بود که توجه جاسوسان تزار را به خود جلب کرد تا جایی که در سال 1853 منجر به اخراجش از دبیرستان شد .
نخستین کار چرنیشفسکی در پترزبورگ نوشتن نقدی بر کتاب ترجمه های ن ـ بیرک بود که در سال 1854 در مسکو به نام « سرود های اقوام گوناگون » چاپ شده بود و در همین نقد نوشت « ارزش فوق العاده ی هنر والای منظومه های مردمی ، بر تمام اهل فن ، از همان وقتی روشن و اثبات شد که فهمیدند داستان های هومر و مجموعه ترانه های یونانی او با وجود این اثر معجزه آسای فردوسی ، چندان پُر جلوه نیست . در شاهنامه مضامین فراوانی هست که نظیرشان را حتی در ایلیاد و اُدیسه هم نمی توان یافت » و در کناره ی نقد نیز نوشته است « برای ثابت نمودن به مردم روس ، تنها داستان رستم و سهراب را مثال آوردن کفایت می کند . انسان صادق و عادل ، انصاف خواهد داد که این داستان عجیب و شریف برای اروپایی امروزی ، از داستان یونانی بهتر و گوارا تر است . به دل ما نزدیکتر ، به روح ما سازگار تر و بشر دوستانه تر است . زندگی را نسبت به جنگ تروا و سیاحت و سرگذشت اُدیسه‌، با مهر و محبت بیشتر و انسان دوستانه تر تصویر نموده است .سهراب از «آشیل» جذاب تر و دوست داشتنی تر می نماید . . . گُرد آفرید از« نوزیک » زیبا تر و ظریف تر است » . شگفتی ما در آن است که چرنیشفسکی در این هنگام 26 سال داشته است و این زمانی است که وی با پله پله قدم به جهان فردوسی گذاردن در آن به کمال رسیده بود .
در این دوران چرنیشفسکی گرفتار اندیشه های انقلابی گردید « راجع به عدالت اجتماعی ، خوشبختی انسان ها و آرمان های انسان پروری بسیار اندیشیده و چنین آرمان هایی را از شاهنامه فردوسی دریافته و بسیاری از آرمان های زمان خویش را حتی سیما های جالب ادبیات جهان را با رویداد های به تصویر کشیده ی فردوسی مرتبط می داند . او در ادامه اندیشه ها و نوشته هایش پایه های حکومت تزار را به لرزه انداخت و از اینجاست که این حکومت چشم دیدن او را نداشت تا آنکه در 17 ژوییه 1862 او را در سن 34 سالگی به زندان انداخت و در آنجا بود که بزرگترین اثر خود یعنی « چه باید کرد » و چند اثر دیگر را خلق کرد .
عاشقان ویژگی های  چرنیشفسکی گمان داشتند که روح شکست ناپذیر او شکسته خواهد شد و زندان مِهر بی اندازه ی او را نسبت به زبان و ادب فارسی خواهد شکست ولی چنین نشد و به گفته ی خودِ وی ، تمدن یزدانی ادب ایرانی در این گوشه‌ی مرگ آور امید زندگی را در وجود او زنده نگهداشت . چرنیشفسکی در مقدمه‌ی یکی از آثار خود در زندان می نویسد « من خود کیستم ؟ فریدون یا سهراب؟ زال یا رستم ؟ یا اینکه گرد آفرید با من چه نسبتی دارد ، عموزاده است یا کسی دیگر و آیا راست است که نظر بازی های من به رودابه زیانی نمی رساند » و در جایی دیگر می‌گوید « گرد آفرید بسیار نیرومند و تن و سلامتی او بی نقصان است ، از میان لشگر تورانیان ، تنها سهراب می تواند با او نبرد تن به تن کند . . .  اگر دستان او ضعیفتر از دستان هجیر است ، دلش قوی ، نگاهش مردانه ، یورشهایش نشان رِس ، ضرباتش جانکاه و بسیار شدید است . آخر وی ، نخستین حامی بی نظیر ایران است . . .  حتی شکسپیر نیز چنین شخصیت دلربایی را ندارد .  « دِزد مونا» و حتی خود « ژولیت » با وجود دلربایی و فتانگی حیرت انگیزشان ، به گَرد پای گُردآفرید هم نمی رسند »
او پس از پایان دوره‌ی دو ساله زندان با نظر مجلس تزاری در سال 1864 به وحشت کده‌ی سیبری تبعید شد . نظر مجلس سنا در باره ی او چنین بود
« به خاطر اندیشه هایی برای تغییر نظام موجود و بر هم زدن  نظم عمومی و ایجاد تنش و دلهره در جامعه ، همچنین ایجاد اعمال تحریک آمیز به صورت دعوت های بلواگرانه ی دهقانان ، اشراف زادگان قدیم روس و همزمان برای چاپ و انتشار نوشته‌های تحریک کننده ، چرنیشفسکی از تمام حقوق شهروندی محروم و محکوم و به تبعید و کار اجباری در معدن به مدت 14 سال و پس از آن به طور دایم و به صورت اجباری ساکن سیبری می‌گردد » . چرنیشفسکی به مدت 19 سال مدهش ترین و غم انگیز ترین دوران زندگی خود را در سیبری در زندان ویلیوسک گذراند .
دوستداران و پژوهش‌گران ژرف نگار چرنیشفسکی پس از این واقعه به این نتیجه رسیده بودند که او در این گوشه سیاه بی کسی ، تمدن ایران ، به ویژه شاهنامه و فردوسی را به فراموشی خواهد سپرد اما شگفت آور و سُرور انگیز است که بر خلاف انتظار ، تمدن زبان فارسی ، به ویژه ، درد ها و آرمان های فردوسی ، در سرمای استخوان سوز سیبری به تن و روح چرنیشفسکی نیرو و گرمی می بخشید و احساس مبارزه را در وجود او بارور می کرد . این موضوع ، به خوبی در نامه های چرنیشفسکی به عزیزانش ، یادداشت های دفتر خاطراتش به صورت پُر مهر و پُر سوز می توان دریافت . وی در چهاردهمین سال حبس و تبعیدش به فرهنگ سالار ( آکادمیسین‌) پیپین نوشته است در سر و دلش نیت ایجاد مثنوی ای در موضوع ایران باستان را دارد و شش سال پس از آن در نامه ای به پسرانش می نویسد « در دل و فکرم نیت نوشتن یک مثنوی از افسانه های تاریخی ایرانی پیدا شده است که مرا آرام نمی‌گذارد‌. رویداد‌های داستان را برای پرواز خیال به ایران باستان حتی قدیم تر از آنچه در شاهنامه آمده است گذرانده ام ، پاره خُرد خُرد داستان در لباس شعر درآمده است از جمله لحظه های آفرینش انسان و زمین » و حدود یکسال و نیم بعد نخستین سروده ی خود را به نام خورشید شب برای همسرش فرستاد . چرنیشفسکی طرح داستان خویش و درست تَرش ، چهار چوب آن را از ضدیت دیرینه بین ایران و توران گرفته است . به سخن دیگر ، همه ی تار و پود این داستان ناتمام و یا نوشته ی چرنیشفسکی با بهره گیری از مواد خام و شاهنامه فردوسی تهیه شده است و این نکته را چرنیشفسکی ، ضمن طرح ریزی بار ها گفته است . این کتاب که آخرین اثر هنری و یگانه اثر شعری چرنیشفسکی بود ، نامی نمادین دارد ، «خورشید شب» یعنی روشنایی و گرمی در شب های سیاه و دراز سیبری ، خیال تمدن ایرانی ، به ویژه شاهنامه ی فردوسی . اوج مهر نامه ی چرنیشفسکی نسبت به زبان و ادب فارسی و محبوبیت ایران و ایرانی نزد او ، تنها در همین اثر تجلی یافته است و شاید به همین علت باشد که در تاریخ چهارم مارس 1883 در دفتر خاطراتش می نویسد « به محض آنکه مقداری وقت بیابم ، به آموختن خط میخی می پردازم » .
سر انجام حکومت تزار وی را پس از 22 سال حبس و تبعید آزاد کرد ولی برای آنکه زمان زیادی زنده نماند او را به گرم ترین نقطه ی روسیه یعنی اُشترخان فرستاد .
وی اعتقاد داشت تنها دو زبان در دنیا هست که ارزش آموختن دارد . زبان فارسی و زبان یونانی


عبدالرحمان حسنی
برداشت از: فصلنامه هستى
از: دانشمند تاجیک ولى صمد »

انگلس و ادبیات فارسی!

درود بر تمامی بازدیدکنندگان و خوانندگان این متن.

مطلب پیشین من دارای نکته ای تازه بود، و برای همین فکر میکردم که انتقادات بسیاری بر آن مطرح شود و دوستان براحتی ادعای بنده را نپذیرند.
اما شاید به دلایل زیر با چنین واکنشی روبرو نشدم.
اول اینکه: بازدید کنندگان این وبلاگ بسیار اندکند (که صد البته هرکدامشان به اندازه ی یک دنیا برای من ارزش دارند!)
و دیگر اینکه شاید همین بازدید کنندگان اندک بخاطر بر نخوردن به شخص بنده (!)، بر این ادعا خرده نگرفته اند (که اگر اینگونه است، خواهشمندم تعارفات را به کنار بگذارید.)
بگذریم که خوشحالم دست کم به دنیای اینترنت دسترسی دارم و میتوانم مطالبم را در این وبلاگ قرار دهم تا دوستان بخوانند و نظر بدهند...

به تازگی مطلبی خواندم که برایم خیلی عجیب بود! نامه ای از "فردریک انگلس"، از رهبران مشهور مرام مارکسیست به دوست و همکارش، " کارل مارکس" (همانطور که میدانید، این دو با هم دوستی و رابطه ی بسیار نزدیکی داشتند).
در این نامه جناب "انگلس" که یک آلمانی است (و چهره ی مطرحی هم هست) در باره ی زبان فارسی اظهار نظر هایی کرده بود که بنده را واقعا متعجب کرد.
بیشتر از این مقدمه چینی نمیکنم و شما را به خواندن مطلب زیر که از سایت "ایران بوم" برداشته ام، دعوت میکنم:

« کم‌تر کسی می‌داند که فردریش انگلس ، نزدیک‌ترین یار کارل مارکس، شیفته زبان فارسی بود و این زبان شیرین و آسان آموز را ستایش می‌کرد. او چندان شیفته‌ی زبان و ادبیات فارسی بود که یک پژوهش‌گر نامدار انگلیسی را که به ساحت شعر فخیم حافظ ( وادبیات فارسی) بی‌احترامی کرده بود، به باد سرزنش گرفت.

انگلس، در نامه‌ای که به تاریخ 6 ژوئن 1853 برای مارکس نوشت، کوشید بخشی از شیفتگی خود به زبان و ادبیات فارسی را به مارکس نشان دهد. او حتا بر این باور بود که زبان فارسی باید زبان جهانی باشد.\

در این‌‌جا ما با انگلس به‌عنوان دانش‌پژوه و اندیشمند، و نه نظریه پرداز مارکسیست سروکار داریم و با خواندن نامه‌ی او، در می‌یابیم چرا در آن زمان گستره‌ی کاربرد زبان فارسی از اروپای شرقی و امپراتوری عثمانی تا شبه قاره هند بوده است و با خواندن این نامه درمی‌یابیم بی‌توجهی به این زبان فخیم در روزگار ما تا چه اندازه مایه اندوه، و سزاوار سرزنش است. انگلس می‌دانست مارکس یهودی تبار و سامی‌ نژاد است، اما باوجود این آگاهی، ناخرسندی خویش را از زبان‌ های سامی (که عبری نیز جزو آن‌ها است) ابراز می‌کند.

انگلس خطاب به مارکس می‌نویسد:

چند هفته‌ای است که در پهنه‌ی ادبیات و هنر مشرق زمین غرق شده‌‌ام. از فرصت استفاده کرده و به آموختن زبان فارسی پرداخته‌ام. آن‌چه تاکنون مانع شده است تا به آموختن زبان عربی بپردازم، از یک سو نفرت ذاتی من به زبان‌های سامی است و از سوی دیگر وسعت غیرقابل توصیف این زبان دشوار با حدود چهل هزار ریشه که در دو تا سه هزار سال شکل گرفته.

برعکس، زبان فارسی، زبانی است بسیار آسان و راحت. اگر الفبای عربی نبود که همیشه پنج، شش حرف تقریبا یک صدا تلفظ می‌شوند و اعراب نیز روی کلمه‌ها گذاشته نمی‌شود که دشواری‌هایی در خواندن و نوشتن به‌وجود می‌آورد با این حال قول می‌دهم که در 48 ساعت دستور زبان فارسی را فرابگیرم. این هم به دلیل لجبازی با «پیپر»1 (Pieper) است . اگر او خیلی مایل است که با من به رقابت برخیزد، این گوی و این میدان. زمانی را که برای فراگیری زبان فارسی در نظر گرفته‌ام حداکثر سه هفته است، حال اگر آقای پیپر توانست در دو ماه این زبان را بهتر از من یاد بگیرد اذعان می‌کنم که او در زمینه‌ی فراگیری زبان از من به مراتب بهتر است.

برای «وایتلینگ»2 (Weitling) بسیار متاسفم که فارسی نمی‌داند، زیرا اگر آشنایی با این زبان داشت می‌توانست «آن زبان جهانی را که در آرزو داشته، بیابد». به عقیده‌ی من فارسی تنها زبانی است که در آن مفعول بی‌واسطه و با واسطه وجود ندارد.

در ضمن، حافظ پیر خراباتی را به زبان اصلی خواندن، لذتی دارد که مپرس ـ اما «سرویلیام جونز» با عشق وافری کلمات زشت و رکیک را در اشعار حافظ به‌کار برده است و همان اراجیف را به عنوان مثال و شاهد در کتاب Commentaras Poesis Asiaticae نقل کرده و به شعر یونانی درآورده است، جالب این جاست که او ترجمه‌ی همان کتابش را به زبان لاتین، ماورا وقاحت و پر از سخنان زشت و رکیک خوانده و رعایت نکردن عفت کلام دانسته. بدون شک جلد دوم از مجموعه آثار جونز دربارهٔ اشعار عاشقانه برای تو بسیار سرگرم کننده خواهد بود. اما بخش ادبیات فارسی آن به لعنت ابلیس هم نمی‌ارزد.

1-     ویلهلم پیپر (متولد 1826)، زبان‌شناس و روزنامه‌نگار، عضو اتحادیه کمونیست‌ها، جزو مهاجرینی که در لندن زندگی می‌کرد .

2-     ویلهلم وایتلینگ (1808) در آغاز شاگرد نجار بود، پس از آشنایی با مارکس و انگلس از کمونیست‌های افراطی شد و در سال 1849 به آمریکا مهاجرت کرد. او در آرزوی یک زبان جهانی بود و برای این منظور زبان آلمانی را پیشنهاد کرده بود، منتها با حذف مفعول بی‌واسطه و با واسطه.

\ این نامه در مجموعه آثار مارکس و انگلس قابل ارزیابی است.»

درباره ی فلسفه - 2

درود بر تمام همراهان و بازدیدکنندگان گرامی

 

بدلیل نظر دوست بسیار گرامی "آرش ستوربان" مبنی بر ادامه ی توضیح درباره ی فلسفه، با افتخار این مطلب را درباره ی فلسفه مینویسم. هر چند که معتقدم اطلاعاتم در این زمینه کامل نیست و از دوستان خواهشمندم که من را راهنمایی کرده و کمی ها و کاستی های نوشته را گوشزد نمایند.

 

تصمیم گرفتم که ادامه ی بحث رو با زبان ساده تر بنویسم.

 

در اوایل کتاب از سقراط تا سارتر به شاخه های علم فلسفه اشاره شده که یقینا نمیتونه همه ی شاخه ها رو در بر بگیره.

اول از همه به چیستی و ماهیت فلسفه میپردازه...

شاید برای خیلی ها سوالاتی در باره ی ماهیت جهان، سرشت و فایده ی علم و سیاست و تاریخ و اصول مباحثه و ... پیش اومده باشه (من که خیلی از این فکرا به سراغم میاد). فلسفه دقیقا علمیه که برای یافتن پاسخ مناسب به این پرسش ها بوجود اومده.

فکر کنم همینقدر توضیح کافی باشه.

یادمه که 12 اردیبهشت ماه یعنی روز درگذشت شهید مطهری، شبکه 4 تو برنامه ی "کتاب چهار" یکی از استادان سالخورده ی فلسفه رو دعوت کرده بود. تو اواخر برنامه یکی سوال کرد که اگه تو رشته های دیگه تحصیل بکنیم، برای آشنایی با فلسفه چه کتابی رو پیشنهاد میکنین؟ ایشون هم در پاسخ گفتن که اول تاریخ فلسفه رو بخونین.

بنظر من حرف ایشون درسته و دونستن تاریخ فلسفه به ما کمک زیادی میکنه. البته واضحه که تاریخ، یه علم دقیق و مجرد و ... نیست، بلکه علم احتمالاته و چه بسا فیلسوفانی که ناشناخته موندن. اما خوشبختانه روز بروز شاهد گسترش این علم و ظاهر شدن عقاید زیبا و خردمندانه هستیم.

بیشتر از این در این باره هم نمیخوام توضیح بدم. بیاری خدا بعدا.

 

داشتم درباره ی بعضی شاخه های علم فلسفه میگفتم.

یکی از شاخه های معروف فلسفه، "منطق" هست که گاهی اونقدر مقامش بالا میره که با فلسفه همتراز دونسته میشه (من قبلا فکر میکردم که فلسفه و منطق دوتا علم جدا از هم هستن، در حالیکه احتمالا منطق جزو شاخه های فلسفه است) خیلی ها هستن که عاشق مباحثه و مناظره ی کلامی هستن. و مباحثه و مناظره های کلامی هم یکی از بهترین راه های شناخت حقیقت هست. اما اگه قواعدی برای اینگونه مباحثات درنظر گرفته نشه، یقینا به بیراهه کشیده میشه و هیچ نتیجه ای رو در بر نداره. متاسفانه تو کشور ما بسیاری از مناظرات بی نتیجه رها میشن و این بخاطر فقر منطقیه. علم منطق روش های استدلال درست و راه های تشخیص سفسطه ها و مغلطه های مختلف رو بما نشون میده. من شخصا عاشق این علم هستم، ولی هنوز کتاب یا هر منبع آموزشیه مناسب دیگه ای در این باره پیدا نکردم. جز بعضی از صفحات اینترنتی درباره ی شرح مغالطات و ...

یکی از شاخه های دیگه ی علم فلسفه، "فلسفه ی تاریخ" هست. اسم این شاخه خودش گویای خیلی از حقایقه. من تعریفی که خودم  (البته با استفاده از کتاب نامبرده) ساختم اینجوریه: « علمِ جستجو برای یافتن معنا و مفهوم و تعریف و فایده و ... ی تاریخ!» ممکنه شما هم به این فکر کرده باشین که تاریخ چه فایده ای داره. و اصلا چطوری بدست میاد؟! منابع تاریخی بر چه اساسی طبقه بندی و معتبر دونسته میشن و ... . احتمالا این شاخه از فلسفه به بررسی این موضوع میپردازه.

همونطور که گفتم فلسفه شاخه های زیادی داره و من بعنوان مثال به یکی دیگه از اونهام اشاره میکنم: فلسفله ی سیاسی. تعریفی که من بدست آوردم اینطوری بود: «درباره ی طرز حکومت داری و منشهای سیاسی و ...» این سوال هم بارها برام پیش اومده که چه نوع حکومتی خوبه... دموکراسی؟ دیکتاتوری  یا حزبی و ... اگه خدا خواست و درباره ی افلاطون وقت کردم چند کلمه ای بگم، بیشتر در این باره صحبت میکنم.

 

فکر کنم مثالهای بالا کافی باشه.

 

یک توضیح عرض کنم: تمام قسمت هایی که تو این علامت « » قرار میگیرن، نشون دهنده ی یادداشت ها و برداشت های بنده از کتاب هستن و نباید اون رو با متن دقیق کتاب اشتباه گرفت.

 

در آخر مقدمه ی کتاب چنین مفهومی یاد شده که : « بدون فلسفه، به پرسشهای درونی انسان پاسخ گفته نشده و نیازهای درونی او ارضا نمی گردد. بهمین علت ممکنست انسانها با پرسشهای خود دچار سردرگمی و در نهایت پوچی بشوند»

 

و:

« تصور جهان بدون فلسفه نا ممکن است»

 

 

 

اگر خدا بخواهد ادامه خواهد داشت...

درباره ی فلسلفه

مثل همیشه درود بر دوستان و بازدیدکنندگان گرامی.
حتما همه ی ما بار ها و بارها اسم فلسفه به گوشمون خورده... ولی ممکنه که بعضیا فکر کنن که چیز سنگینیه و بدرد ما نمیخوره و ... (البته من چنین فکری نمیکنم)
نمیخوام زیاد مقدمه چینی کنم. به همتون توصیه میکنم که در زمینه ی فلسفه مطالعه داشته باشین. البته اگه دوست دارین...
چند وقتیه که یه کتابی از دوستم قرض گرفتم بنام "از سقراط تا سارتر". نویسنده این کتاب اول برنامه ای رو بهمین نام بصورت یک مجموعه ی تلوزیونی تهیه کرده بود و بعدا بصورت کتاب درش آورد. بخاطر همین تقریبا درک و فهمش برای مردم آسونه (چون طبیعتا عموم مردم بیننده ی تلوزیون هستن). عنوان فرعی این کتاب هم "فلسفه برای همه" هست که تاییدی بر مدعای منه.
به کسایی که میخوان با فلسفه آشنا بشن توصیه میکنم این کتاب رو بخونن. البته من هنوز اوایلشم و نمیدونم واقعا میتونم این کتاب رو تموم کنم یا نه! فعلا که ازش راضیم...
چاپ کتاب مال سال 87 هست و قیمتش هم 7500 تومن. البته احتمالا در چاپهای جدید تر قیمت ها بالاتر میره !
هدف من این نیست که خلاصه ی مطالب این کتاب رو برای شما عرض کنم، چون بهتره که خودتون کتاب رو بخونین و استفاده کنین... فقط من یه بخشی بنام فلسفه رو هم تو وبلاگ اضافه میکنم تا هر وقت نظری یادداشتی چیزی داشتم که به فلسفه مربوط میشه تو اینجا قرار بدم. احتمالا بیشتر اطلاعاتم رو فعلا از همین کتاب کسب میکنم (چون در زمینه فلسفه فعلا منبع دیگه ای ندارم) البته خیلی عالی تر میشه که در این باره شما دانسته هاتون رو بگین و تو این راه به من کمک کنین.

خوب برسیم به بحث فلسفه.
اگه بخوام بر طبق قاعده ی نوشتن پیش برم باید اول بپرسم که "فلسفه چیست؟"، ولی من با این اصول و قواعد مخالفم... چون بنظرم نویسنده رو محدود میکنه. البته نمیدونم شاید باعث تحکیم نظم و ساختار در نوشته بشه و فایده های دیگه ای هم داشته باشه، ولی من چندان با این روش موافق نیستم.
یه مثال بزنم.
فرضا وقتی میخوان زندگی نامه ی یه شخص رو بگن، اول شروع میکنن به گفتن دوران کودکی و تاریخ تولد و محل تولد و اطلاعاتی درباره پدرو مادر و ... و تاریخ وفات. بیشتر اوقات اینطوریه. مثلا:
آقای X در سال xxxx در شهر x متولد شد. دوران کودکی را در فلان شهر گذراند. در فلان مدرسه درس خواند و پس از کسب درجه ی دکتری به فلان دانشگاه رفت. فلان قدر بچه و ... داشت. ... و ... سرانجام در سن xx سالگی در شهر x درگذشت و در همان جا دفن گردید.
البته این صرفا یه مثال بود. ولی خیلی از زندگی نامه هارو بر اساس همین الگو مینویسن. بنظر من اینکار فقط آدمو با یه عالمه تاریخ و اسم شخص و شهر و ... روبرو میکنه و باعث میشه از بیوگرافی خوندن زده بشه...
توضیحات بیشتر رو بعدا میدم و فقط اینو بگم که من زیاد در نوشتن پایبند اینجور قواعد که فقط میگن خیلی خیلی مختر و مفید بنویسی نیستم (چون اینطور مختصر نویسی از مفید بودن نوشته کم میکنه)

اصلا از بحث فلسفه خارج شدیم.
تا اونجا که بنده فهمیدم فلسفه شاخه های مختلفی داره مثل فلسفه ی تاریخ، منطق، فلسفه ی سیاسی و ... و هرکدوم از اونها ویژگی ها و زیبایی های خاص خودشون رو دارن. هر چی که زمان میگذره فلسفه بیشتر گسترش پیدا میکنه و فکر نکنم ظهور رشته هایی مثل "فلسفه ی علم" و یا "فلسفه ی ریاضی" مربوط به زمان های خیلی گذشته باشه (البته در اینباره مطمئن نیستم. ولی فکر کنم که این رشته ها تازگی ها بوجود اومدن و اگه اینطور باشه، این نشون دهنده ی زنده و فراگیر بودن فلسفه در همه ی عرصه هاست)
من با همه ی شاخه های فلسفه آشنا نیستم، حتی با یکی از اونها هم بطور کامل آشنا نیستم... فقط چیزهای پراکنده میدونم و ... که امیدوارم در آینده بتونم در این باره توضیحاتی عرض کنم. (و امیدوارم که اطلاعاتم زیادتر بشه)

معرفی گاهنامه آریائیان

با سلام و درود فراوان خدمت شما عزیزان

امروز قصد دارم یه مجله ی الکترونیکی رو معرفی کنم بنام "گاهنامه آریاییان" که کاربران و مدیران انجمن آریائیان اونو منتشر میکنن.

آخرین شماره ی گاهنامه، شماره 3 هست که منتشر شده و من هم توش یه مطلب درباره امیرکبیر نوشتم.

برای دانلود، به این صفحه سر بزنین:

صفحه دانلود شماره 3


امیدوارم دانلود کنین و بخونین.

در ضمن، شما هم با عضویت در انجمن، میتونین برای گاهنامه مطلب ارسال کنین...


------------------------------------

ظاهرا برخی دوستان از سرعت پایین دانلود شکایت داشتند.

اگر شما هم به همین علت نتونستید دانلود کنید، تو نظرات حتما اعلام کنید، تا تو یه سایت دیگه آپلودش کنم.

با تشکر


نویسنده هایی که فقط یک اثر نوشتند و جاودانه شدند

با درود و سلام بسیار
یکی از سایتهایی که بنظر من بسیار جالب و بدربخوره، www.seemorgh.com هست.
امروز مطلبی رو براتون قرار دادم با عنوان نویسنده هایی که فقط یک اثر نوشتند و جاودانه شدند. امیدوارم براتون جالب باشه.
در ادامه مطلب موجوده!

ادامه نوشته

درود بر شما!

قرار بود که قطعه ی مرگ را از روانشاد صادق هدایت قرار دهم. ولی دیدم بجای اینکار بهتر است به معرفی وبلاگی جامع درباره ی صادق هدایت بپردازم!

از این رو، کسانی که علاقمندند درباره ی این شخصیت ادبی و مشهور کشورمان تحقیق کنند، از سر زدن به این وبلاگ ناخشنود نخواهند شد:

http://www.toopemorvari.blogfa.com/

معرفی کوتاه استاد فریدون جنیدی - قسمت نخست

aدرود بر همه ی ایرانیان و انیرانیان (غیر ایرانیان)

همان طور که در گفتارهای پیشین اشاره شد، بنده نخستین بار در رادیو با استاد جنیدی آشنا گردیدم و برنامه ای بود در خصوص شاهنامه ی گرانسنگ دانای طوس.

بیشترین سخنی که در من تاثیر گذار بود، مربوط میشد به ماجرای دیو سپید. من در سال پیشین یک کتاب از دوست خویش گرفته بودم با نام داستانهای شاهنامه برای نوجوانان. شوربختانه نام نویسنده اش فراموش شد. در آن کتاب که داستانها بصورت نثر و عامیانه نوشته شده بود، من برای نخستین بار با برخی از ماجراهای شاهنامه آشنا گردیدم. از آنجا که زادگاه من شهر چالوس مازندران بود، من  به این استان مهر میورزیدم. اما در آن کتاب در داستان هفت خوان رستم از مازندران بدی ها گفته میشد و دیوان و ... و از همانجا بود که من نسبت به فردوسی بدبین گردیدم. پس باید هشیوار (هشیار) بود که برای نوشتن داستانهای شاهنامه برای کودکان و نوجوانان باید به مهارت بالایی دست یافت. حتی بدون درنظر گرفتن علاقه ی من نسبت به مازندران، باز هم نوشتار داستان بگونه ای بود که نیاز نوجوانان را ارضا نمیکرد. چون از آن طرف کتبی همچون هری پاتر و ... قرار داشت و هنوز هم دارند و  بسیاری از نوجوانان به آن دلبستگی نشان میدهند. با این وجود اگر کسی داستانهای شاهنامه را به نثر برگردان کند، نمیتواند به آن اندازه نوجوانان را سرگرم کند. بگذریم که از بحث اصلی در حال خروجیم!

دکتر جنیدی آن شب بیتی از فردوسی را بیان کردند که من تا کنون نشنیده بودم و اگر هم شنیده بودم بدان توجه ننمودم. بیتی که فردوسی درباره کتاب خود میگوید:

تو این را دروغ و فسانه مدان / به یکسان روش در زمانه مخوان

از او هرچه اندر خورد با خرد / دگر بر ره رمز معنی برد

شما  درباره ی این سخن چه می اندیشید؟

 

 

 به یاری یزدان ادامه خواهد داشت...

 

زندگینامه ژول ورن

سلام دوستان.
ببخشین که یکمی دیر شد.
اینم زندگینامه ژول ورن از سایت ویکیپدیا:

ژول ورن در هشتم فوریه ۱۸۲۸ (میلادی) میلادی در یک خانواده مرفه در منطقه فدو از شهر نانت فرانسه به دنیا آمد. به خواست پدرش تحصیلاتش را در رشته حقوق به پایان برد اما ذوق نمایشنامه‌نویسی و رمان‌نویسی او را بر آن داشت که کم‌کم به سوی ادبیات کشیده شود. در ابتدا هرچند موفق نبود، ولی بعد پیشرفت سریعی کرد. «پنج هفته در بالون» او بسیار موفق بود و هواخواهان بسیاری یافت. ناشر آثار او، پیر-ژول هتزل برای او دوست و مشاور و همراه بسیار خوبی بود.

از این گذشته، ژول ورن با دقت و نکته بینی به معرفی کشورها می‌پرداخت برای نمونه در بخشی از کتاب فاتح آسمان‌ها به شناساندن ایران نیز می‌پردازد. از کویر لوت و خطه شمال و دریای مازندران سخن به میان می‌آورد و در توصیف آن مکانها از خود مهارت به سزایی نشان می‌دهد.
در آغاز آثار ژول ورن تنها در میان کودکان طرفداران و علاقمندانی داشت تا آن که منتقد و نویسنده‌ای به نام مارسل موره (۱۹۶۹-۱۸۸۷) چندین کتاب و رساله درباره ژول ورن نوشت و او را چنان که بود به دنیا معرفی کرد. مارسل موره در دو کتاب: «ژول ورن بسیار شگفت انگیز» (۱۹۶۰) و «اکتشافات ژول ورن» (۱۹۶۳) ژول ورن را به دنیا شناساند و از آن به بعد دوستداران ادب با نظر جدی تری به ژول ورن می‌نگرند.


بقیه رو در ادامه مطلب بخونین

ادامه نوشته

معرفی کتاب قانون توانگری اثر کاترین پاندر  

سلام بر شما
کتابی که نامش در عنوان آمده اثر نویسنده ایست مشهور بنام کاترین پاندر.این کتاب قوانین مختلفی را برای توانگر شدن معرفی میکند که بکار بستن همه آنها میتواند بسیار مفید باشد.پس من به همه شما توصیه میکنم که اگر میخواهید توانگر شوید و یک زندگی خوب و مرفه داشته باشید این کتاب را بخوانید.یکی از ویژگی های خوب این کتاب و نویسنده اش این است که خود نویسنده در ابتدا بیوه ای فقیر بوده است.همچنین مثالهای بسیاری در کتاب موجود است که همه شخصیت های آن فقیر بوده اند.
امید وارم با خواندن این کتاب موفق شوید.

معرفی کتاب بیست هزار فرسنگ زیر دریا  

با سلام.
این کتاب یک اثر بیادماندنی از ژول ورن هست.که در آینده ان شاءالله زندگی نامه اش رو براتون میزارم.
داستان راجع به زیر دریایی هست که توسط کاپیتان نمو ساخته شده و بسیار عجیب هم هست.در ابتدا همه فکر میکنن که یک موجود غول آسا در دریا پرسه میزنه و...{بیشتر از این بگم داستان از جذابیت میفته}
البته میدونم که اکثر شماها نام این کتاب رو شنیدید و شاید فیلمش رو هم دیده باشین.در هر صورت به شما خوندن این اثر ارزشمند رو توصیه میکنم.پیدا کردنش هم خیلی راحته چون
همه ی کتابخانه ها حداقل یک نسخه از این کتاب رو دارن.

زندگی نامه آگاتا کریستی

با سلامی مجدد.
این هم زندگی نامه آگاتا کریستی از سایت ویکی پدیا:

آگاتا مری کلاریسا، لیدی ملووان (به انگلیسی: Agatha Mary Clarissa, Lady Mallowan) (زاده ۱۵ سپتامبر ۱۸۹۰ - درگذشته ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶) مشهور به آگاتا کریستی (به انگلیسی: Dame Agatha Christie) نویسنده انگلیسی داستان‌های جنایی و ادبیات کارآگاهی بود. او با نام مستعار ماری وستماکوت (به انگلیسی: Mary Westmacott) داستان‌های عاشقانه و رومانتیک نیز نوشته‌است، ولی شهرت اصلی او بخاطر ۶۶ رمان جنایی اوست. داستان‌های آگاتا کریستی، بخصوص آن دسته که در باره ماجراهای کارآگاه هرکول پوآرو و یا خانم مارپل هستند، نه تنها لقب «ملکه جنایت» را برای او به ارمغان آوردند بلکه وی را به‌عنوان یکی از مهم ترین و مبتکر ترین نویسندگانی که در راه توسعه و تکامل داستان‌های جنایی کوشیده‌اند نیز معرفی و مطرح نمودند.
آگاتا کریستی در کتاب رکورد‌های گینس مقام اول در میان پرفروش ترین نویسندگان کتاب در تمام دوران‌ها و مقام دوم (بعد از ویلیام شکسپیر)در میان پرفروش ترین نویسندگان در هر زمینه‌ای را به خود اختصاص داده‌است. تخمین زده شده‌است که یک میلیارد از کتابهای او به زبان اصلی (انگلیسی) و یک میلیارد دیگر در ترجمه‌های گوناگون به ۱۰۳ زبان دنیا به فروش رسیده‌است [۱]. محبوبیت جهانی کریستی به آن درجه‌است که بطور مثال در کشوری چون فرانسه تعداد کتابهایی که از او تا سال ۲۰۰۳ به فروش رسیده بالغ بر۴۰ میلیون جلد بوده‌است.
تله موش (نمایشنامه) که یکی از آثار معروف او است برای اولین بار در ۲۵ نوامبر ۱۹۵۲ در لندن (تئاتر آمباسادورها) به روی صحنه رفت و از آن تاریخ تا زمان حاضر و در طول بیش از ۵۰ سال همیشه بر روی صحنه بوده‌است و از این نظر دارای رکورد میباشد. این نمایشنامه تا کنون فقط در لندن بیش از ۲۰٬۰۰ بار به روی صحنه رفته‌است.

در سال ۱۹۵۵ آگاتا کریستی اولین نویسنده‌ای بود که جایزه استاد بزرگ که وِیژه نویسندگان ممتاز داستان‌های جنایی آمریکا بود را دریافت نمود. در همان سال نمایشنامه او بنام شاهد پرونده (به انگلیسی: Witness for the Prosecution) به‌عنوان بهنرین نمایشنامه برندهٔ جایزه ادگار گردید.

بیشتر کتابها و داستان‌های کوتاه او، و بعضی‌ها از آنها برای چندین بار، به فیلم درآمده‌اند که از آن میان می‌توان بطور مثال به فیلم‌های قتل در قطار سریع السیر اورینت، مرگ در رودخانه نیل و قطار چهار و پنجاه دقیقه از پدینگتون اشاره نمود. بسیاری از نوشته‌های آگاتا کریستی بطور مکرر برای تهیه برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی نیز مورد استفاده قرار گرفته‌اند.
کریستی در سال ۱۹۵۵، نخستین کسی بود که جایزهٔ استاد اعظم را از مجمع معمایی‌نویسان آمریکا دریافت کرد.

زندگی

آگاتا کریستی با نام اصلی آگاتا مری کلاریسا میلر (به انگلیسی: Agatha Mary Clarissa Miller) در شهر ترکی در ناحیه دوون انگلستان به دنیا آمد. پدر او آمریکایی بود و فردریک میلر نام داشت. مادرش کلارا بومر انگلیسی و از یک خانواده اشرافی بود. آگاتا بدلیل آمریکایی بودن پدر می‌توانست تبعه ایالات متحده نیز باشد ولی هرگز از آن کشور تقاضای تابعیت ننمود. او دارای یک خواهر و یک برادر بود که هردوی آنان از وی مسن‌تر بودند.

آگاتا در سال ۱۹۱۴ با یک سرهنگ نیروی هوایی بنام آرچی بالد کریستی ازدواج کرد که ازدواج موفقی نبود و زندگی مشترک آنان بعد از ۱۴ سال عاقبت در سال ۱۹۲۸ با جدا شدن از یکدیگر خاتمه یافت. دختری بنام روزالیند هیکز حاصل این ازدواج بود.

آگاتا در زمان جنگ اول جهانی در بیمارستان و سپس در داروخانه کار می‌کرد، شغلی که تأثیر زیادی بر نوشته‌های او داشته‌است: بسیاری از قتل‌هایی که در کتابهای او رخ می‌دهند به‌وسیله خوراندن سم به مقتولین است که به انجام می‌رسند.

در هشتم دسامبر ۱۹۲۶ وقتی در سانینگ دیل واقع در برک شایر زندگی می‌کرد برای مدت ده روز ناپدید گردید و روزنامه‌ها در این مورد جار و جنجال فراوانی بپا کردند. اتومبیل او در یک گودال گچ پیدا شد و خود او را نیز نهایتا در هتلی واقع در هروگیت یافتند. آگاتا اتاق هتل را با نام خانمی که اخیرا شوهرش اعتراف کرده بود با وی رابطه عاشقانه دارد کرایه کرده بود و در توضیح این ماجرا، ادعا کرده بود که در اثر ضربه روحی ناشی از مرگ مادر و خیانت شوهر دچار فراموشی گردیده بوده‌است. در مورد اینکه آیا کل این ماجرا یک کار تبلیغاتی بوده‌است یا خیر، کماکان نظرات ضد و نقیض اند. در آن زمان دید کلی مردم نسبت به ناپدید شدن آگاتا دیدی منفی بود و عده بسیاری بر این باور بودند که آن ترفند تبلیغاتی مبالغ قابل توجهی هزینه روی دست مالیات دهندگان کشور گذاشته‌است. در سال ۱۹۷۹ این ماجرای ناپدید شدن موضوع فیلمی شد بنام آگاتا که در آن وانسا ردگریو در نقش آگاتا کریستی ظاهر می‌شود.
اتاق آگاتا کریستی در هتل پرا پالاس استانبول. او کتاب قتل در قطار سریع‌السیر اورینت را در زمان اقامتش در همین اتاق نوشت.

آگاتا در سال ۱۹۳۰ با یک باستان‌شناس بنام سر ماکس مالووان که ۱۴ سال از او جوان‌تر بود ازدواج کرد و با او به سفرهای فراوانی رفت. جا پای این سفر‌ها و شهرها و کشورهایی که او از آنها دیدن می‌کرد را می‌توان در بیشتر داستان‌هایش که وقایع آنها در کشورهای شرقی (خاور میانه) رخ میدهند، مشاهده نمود. ازدواج او با مالووان در ابتدا ازدواجی موفق و شاد بود. این ازدواج توانست با وجود ماجراجویی‌های عشقی خارج از ازدواج مالووان برای مدتی نسبتاً طولانی دوام بیآورد.

آگاتا کریستی رمان قتل در قطار سریع السیر شرق را در سال ۱۹۳۴ وقتی در هتل پرا پالاس استانبول سکونت داشت نوشت. استانبول آخرین ایستگاه شرقی قطار سریع السیر اورینت بود که در آن زمان بین غرب و شرق اروپا در تردد بود. اتاقی که آگاتا کریستی در آن می‌زیست توسط مقامات هتل پرا پالاس به‌عنوان یادبود این نویسنده نامدار در همان حال و هوای زمان اقامت کریستی حفظ و نگهداری شده‌است.

آگاتا کریستی در ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶ در سن ۸۵ سالگی و بطور طبیعی درگذشت. او تنها یک فرزند بنام روزالیند هیکز داشت که او نیز در سن ۸۵ سالگی و بتاریخ ۲۸ اکتبر ۲۰۰۴ درگذشت. در حال حاضر تمام حقوق مربوط به نشر و فروش کتابهای کریستی در اختیار و مالکیت نوهٔ او ماتیو پریچارد است.

آثار

(ناقص)مرگ، نقطهٔ پایان
راز قطار آبی (۱۹۲۸) The Mystery of the Blue Train))
قتل در بین‌النهرین (۱۹۳۶) Murder in Mesopotamia))
پنج خوک کوچک (۱۹۲۴) Five Little Pigs))
فیل‌ها به یاد می‌آورند (۱۹۷۲) (Elephants Can Remember)
پرده [آخرین اثری که هرکول پوارو در آن نقش دارد] (۱۹۷۵) Curtain))
جسدی در کتابخانه (۱۹۴۲) The Body in the Library))
نمسیس (۱۹۷۱) Nemesis))
قتل در قطار سریع‌السیر شرق (Murder on the Orient Express)
مرگ در ساحل نیل (death on the Nile)
عروسکی در دودکش بخاری
شب بی پایان
مردی با لباس قهوه ای
جنایت خفته
ماجرای اسرار آمیز در استایلز
تعطیلات برای قتل
دشمن مخفی
قتل در سه پرده


یه مدت تو دنیایه شعر و شاعری بودیم.بهتره که از توش بیایم بیرون.مطالب زیادی هستن که میتونم راجع بهش براتون بنویسم.

راستی اگه کتاب دارن شان و خوندین و خوشتون اومده بگین تا لینک دانلود جلدهای بعدشو براتون بزارم.درن شان به تازگی کتابی دیگه چاپ کرده که خیلی از اولی
پر طرفدارتره و اسمش هست دموناتا.من الان جلد هفتم کتاب رو دارم میخونم.به شما هم توصیه میکنم بخونین.فقط دقت کنین اولای داستان چنگی به دل نمیزنه
از فصل سوم به بعد جالب میشه.

دانلود سفر به اعماق زمین

این لینک دانلود سفر به اعماق زمین

http://www.irebooks.com/downloads-17.html

کتابی از ژول ورن

سلام دوستان کتابی از ژول ورن رو دارم میخونم بنام زیرزمین اژدها.هر وقت تموم کردم به شما میگم جریان از چه قراره و آیا به سلیقتون میخوره یا نه.
فعلا خدا حافظ.

بازم سلام.

می خوام مطالبی راجع به نویسندگی براتون بنویسم.
برای نویسندگی به نظر من کلاس رفتن و آموزش دیدن فایده ای نداره.برای موفقیت در هر چیزی فقط تمرین و ممارست نیازه.چقد قشنگ گفت ادیسون این جمله رو:برای موفقیت به 1درصد نبوغ و 99درصد تلاش و پشتکار نیاز داریم.پس اگه شما هم میخواین یه نویسنده بشین از همین حالا یه ورق کاغذ و یه قلم بردارید و تمرین کنین.
اگه کتاب دارن شان رو خونده باشین متوجه میشین که الکی به این مقام نرسیده.اون خیلی کتابا خونده.شما هم باید اینطور باشین.رمان زیاد بخونین.اگه حال و حوصله ی کتابخونه رفتن رو ندارید {مثل من} تو نظرات بگین تا من براتون آدرس چندتا رمان خوب رو بزارم.
اگه هم به اسم رمان های خوب احتیاج دارین من براتون معرفی میکنم.برای معرفی نویسنده و چند اثر جالب که خودم خوندم و به شما توصیه میکنم برین به ادامه ی مطلب.



یکی از نویسنده ها که مطمئنم اسمش رو همه تون شنیدین ژول ورن هست.این نویسنده اثر های بسیار خوبی بجا گذاشته.اثر بیست هزار فرسنگ زیر در یا و پنج هفته در یک بالن معروف ترین آثار این نویسنده بزرگ هستن.ژول ورن به توانایی های بشر ایمان داشت وخیلی چیز ها رو پیش بینی کرد که در اون زمان فقط یه رویا بود.خوندن کتاب 5 هفته در یک بالن رو بهتون توصیه میکنم.
و اما کتابهایی که من خوندم.

مهاجمان و فیل آهنین:این کتاب بسیار جالبه و تو اون ژول ورن سفر به قطب جنوب و قله اورست رو پیش بینی کرده.ماجرا راجع به استعمار هندوستانه و فردی بنام ناناصاحب که مدام دست به شورش میزنه و در یکی از این شورش ها زن کلنل مونرو رو میکشه{البته جنازه اش پیدا نشد و در آخر .............. داستان رو لو نمیدم.تا آخر بخونین}کلنل هم بااین که خبر مرگ نانا صاحب رو شنیده بوده ولی باز هم دست بردار نبوده و میگفته تا وقتی خودم نبینم باور نمیکنم.راست هم میگفت.خلاصه شخصیت های زیاد جالب دیگه ای هم از جمله کاپیتان هود،موکلر،گومی،فوکس و ... وجود دارن و فیل آهنین.
بیشتر از این نمی گم خودتون بخونین.میدونین باید چیکار کنین دیگه.همتون از من وارد ترین.البته شاید نتونین تو گوگل پیدا کنین اونوقت به من تو نظرات بگین تا یه فکری بکنم.
من سرعت تایپم فوق العاده نیست و نمی تونم بدون نگاه کردن به کیبورد سریع تایپ کنم.و الا کتاب رو براتون تایپ میکردم.البته حالا دارم تمرین میکنم تایک ماه دیگه سرعت تایپم انشاءالله بیشتر میشه و اونوقت براتون مطالب جالبی رو تایپ میکنم.
برای معرفی کتاب های دیگه دوباره به من سر بزنین.

دوستدار شما:امیر حسین